تبليغاتX
عمو اروند

دور باشی و پیر هم باشی، کوچکترین اشاره‌ای ترا به آن دورهای دور می‌برد، دورهائی که تنها رسیدن به آن‌ها در رؤیا امکان پذیر است.

"تا غریب نباشی معنی غربت را درک نمی‌کنی چرا که "نیمه‌ی گمشده‌ات" به گفته‌ی آن دوست‌که نیمی از خودش را در آلمان گم کرده‌است، پیوسته ترا بسوی خویش می‌خواند.

توی فروشگاهی هستم. نوشته‌ی فارسی "برنج باسماتی"مرا بخود می‌کشاند. کیسه‌ها در اندازه‌های مختلف، روی‌هم انباشته شده است. کیسه‌ی صد کیلوئی، خاطره‌ای در زنده می‌کند و مرا به آن دورها پرواز می‌دهد.

سال‌های ۵۰ و ۵۱ بود و من بخشدار دیر و سرپرست شهرداری دیر بودم. سیروس قانون بدفترم آمد و خبر داد که احمد حقیقت راهی بحرین است و پرسید:

چیزی نمی‌خواهید؟

احمد دوست صمیمی سیروس بود و سیروس همکار من. او مسول امور مالی شهرداری دیر بود و در عمل همه کاره‌ی شهرداری و بخشداری.

بین من و احمد نیز صمیمیتی ایجاد شده بود.

چیزی بخصوصی نیاز نداشتم و اگر هم نیازی داشتم سفارشی نمی‌کردم که می‌دانستم از سفارش من سوء استفاده خواهد شد. ولی سیروس توصیه‌ی سفارش یک کیسه‌ی صد کیلوئی برنج باسماتی بود و یک حلب روغن نباتی را داد.

چند روز بعدش رفته بودم گمرک. مدیر گمرک از دوستانم بود. لنچ احمد هم عازم بود. پیر زنی هم آمده بود و بزی همراهش بود. اصرار داشت تا بز به همراه احمد راهی بحرین کند. رئیس گمرک ایراد می‌گرفت. همین پیر زن فهمید که من با عنوان "آقای بخشدار" مورد خطاب قرار می‌گیرم، دست بدامانم شد که :

آقا اجازه بدهید ناخدا بز مرا هم با خودش به برد!

گفتم:

مادرم! اجازه‌ی این‌کارها دست من نیست. گمرک برابر مقراراتی که دارد، اجازه‌ی خروج کالاها را صادر می‌کنند". و می‌دانستم که صدور حیوانات بدلیل کمبود گوشت ممنوع شده بود. ولی پیرزن دست بردار نبود. گمان می‌کرد که من هرکاری بخواهم می‌توانم انجام دهم.

رئیس گمرک با فرستادن بز او موافقت کرد و نماینده‌ی ژاندارمری نیز حرفی نزد.

از سیروس پرسیدم داستان چیست؟ بز را برای آشنائی می‌فرستد؟

سیروس گفت:

نه، آقا. این بز در این‌جا اگر دویست تومانی فروخته شود، در بحرین آن را به دو برابر همان قیمت خواهند خرید. ارزش برنج و روغن هم در بحرین نصف قیمت اینجا است. یعنی با چهار صد تومان حاصل فروش این بز در بحرین، برنج و روغن سال این پیر زن و خانواده‌اش تامین می‌شود.

همان سال:

اعلی‌حضرت شاهنشاه آریامهر، بزرگ ارتش‌داران، جشن‌های ۲۵۰۰ ساله‌ی شاهنشاهی ایران را بر پا داشت

همان سال که شاهنشاه در برابر قبر کوروش گفت:

کوروش! راحت بخواب که ما بیداریم.

همان سال، فروش یک بز در بحرین هزینه‌ی زندگی بخور و نمیر یک هم وطن را در دیر تامین می‌کرد ولی او اجازه‌ی صدور آن بز را نداشت.

حالا چی؟

+ نوشته شده توسط محمد افراسیابی در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 و ساعت 23:18 |

با هم چت می‌کردیم. ‌پرسید:
عمو چه خبر؟
هیچی، برف می‌آید.
چه عالی! من برف را خیلی دوست دارم .
بله، برای تو که در اصفهانی و کناره‌ی کویر و آفتاب داغ، تمام سال خدا توی سرت می‌کوبد و کلافه‌ات می‌کند، برف باید زیبا باشد ولی نه برای منی که تشنه‌ی دیدن نور خورشیدم.
عمو! من دوران کودکی‌ام را در مکانی گذرانده‌ام که ارتفاع برف تا غوزک‌های پایم می‌رسید.
بله، می‌فمهمم. نوستالژی برف. خود من هم، زاده و بزرگ شده‌ی همدانم. آن روزها هم که آلوده‌گی محیط زیست این‌چنان بلائی بر سرمان نازل نکرده بود، زمستان، زمستان بود و تابستان، تابستان. من با برف و سرما ناآشنا نیستم.
عمو، تسلیم!
بیست‌ویکم فروردین است. ده، دوازده سانتی‌متری برف روی زمین نشسته‌است. بیاد کودکیم می‌افتم و حاج سید علی قاموسی عراقی که، زمستان آن سال در همدان مانده بود. صبح که از خواب بیدار شد، حیرت زده کناره پنجره‌ی اتاق مشرف به الوند خانه‌ی پدری ایستاد و با فارسی شکسته بسته‌اش، درست مثل زمانی که من به سوئدی می‌زنم، ‌خواند:
در سفید، دیوار سفید، زمین سفید، آسمان سفید!
جرئت بیرون رفتن از اتاق را نداشت برای ساختن وضو.
دنبال لاله‌های همسایه را می‌گیرم که چندروز پیش، برف‌ها که آب شده بودند، فغان کرده، مژده‌ی از آمدن بهار را می‌دادند.
دوربینم را بر‌می‌دارم و به احوال‌پرسی آن‌ها می‌روم. در زیر لحاف سپیدی، به خواب ناز فرورفته‌اند. لحاف را از رویشان بر می‌گیرم. سنگینی برف، قامت زیبایشان را خمیده کرده‌است. عکسی از آن‌ها می‌گیرم، به سان سال پیش. عکس را برای یکی از روزنامه‌ی محلی شهرمان فرستادم که منتشر شد.
پیمان دیروز برایم نوشت:
عمو! خوانده‌ام که موج سرما سراسر اروپا را گرفته است.
بله، درست است! هفت ماه از سال را در انتظار روشنائی و گرما و تابستان روز شماری می‌کنیم. ولی گرمائی حس نکرده،‌ برگ‌ها زرد می‌شوند.
.

ریزش برف ادامه دارد.
+ نوشته شده توسط محمد افراسیابی در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 17:35 |

امتحانات ثلث دوم شروع شده است. امروز قرار است آقای همایونی دبیر خط، مشق‌های ما را نگاه کند. هر شب، حسب فرمایشش،‌‌بایستی یک صفحه مشق می‌نشتیم، یک شب با قلم ریز و دیگر شب با قلم درشت. حتا در شب‌های تعطیلی. نود صفحه مشق باید امروز تحویل او بدهیم، که من ننوشته‌ام. من نگرانم.

اصغر صولتی بغل‌دستی من که هم درس‌خوان است و هم فوتبالیست خوبی، دفتر مشق‌ش را برگ می‌زند. مرتب است و تمیز. می‌گوید:

تو چی؟ مشقاته را نوشتی؟

نه، نرسیدم.

جواب آقای همایونی را شی می‌دی؟

هیچی! نرسیدم بنویسیم. او از کلاس پنجم معلم خط من بوده، منم هرگز دستورای اونه چنان‌که باید و شاید، انجام نداده‌ام. شکایت و تنبیه هم بی‌اثر بوده. ولش! مردکه خله!. مگه من بی‌کارم که هر شب بنشینم و یک صفحه مشق بِرِی اُ بنویسم؟

اصغر نگاهم می‌کند. می‌خندد و می‌گوید:

مِنم تا دیشب همه‌ی مشقامه را ننوشته بودم. اما دیشب دَس بکار شدم. دلکشم برگشته بود، می‌دانستی؟ آخه اُ دیه شبای دوشنبه نی‌می‌خواند.

نه، مه نی‌می‌دانم. ما رادیو نداریم. دیشبم تا بوق سگ دکان پدر بودم.

اصغر می‌پرسد:

تا دیر وقت؟ راسی تو آهنگ « سحر که از کوه بلند، جام طلا سر می‌زنه» را شنیدی؟

بله شنیدم. خیلی‌أم ازش خوشُم میا.

خوب، دیشب دلکش ای آهنگه ره خواند دیه.

 

ولی «جام طلا» هرگز از پشت کوه الوند سر نزده است بل در آن‌جا غروب می‌کند. طلوع آفتاب از درون خانه‌ی پدر، قابل دیدن نبود که رو به مغرب می‌گشود. اما تابش صبح‌گاهی اشعه‌ی خورشید بر قله‌ی الوند، ساعت ما بود. ما ساعت هم نداشتیم. ساعت بسیار قشنگ دیواری؛ ارثیه‌‌ی پدر بزرگ؛ با آن لنگرهای مسین و هدهدهای "کوکو گویش" همیشه خاموش بود. قابش از آبنوس بود و شماره‌هایش طلائی نقاشی شده بر صفحه‌ی سفیدی که می‌گفتند عاج فیل بود. من کارکردنش را اصلن ندیده بودم. همیشه‌ی خدا خراب بود. گاهی پدر با خط‌کش چوبی‌اش، عقربه‌های آن را به جلو می‌راند. زمانی که زنگ‌هایش به صدا در می‌آمد و دو هدهد آن، یکی پس از دیگری، از لانه‌ی خود بیرون آمده و کو‌کوئی سرمی‌دادند، من از شادی بال در می‌آوردم.

دیگر ساعت خانه‌ی ما، ساعت نقره‌این بغلی پدر بود. بامدادان که صدای«محمد نماز» پدر مرا از خواب ناز صبح‌گاهی می‌پرانید، اولین کاری که می‌کردم، هراسان دویدن بود به جانب اتاق پذیرائی‌مان که روی به قله‌ی الوند داشت، تا خبر طلوع خورشید را از قله‌ی الوند بگیرم و قضا نشدن نمازم فاتحانه به همه‌‌ی اعضای خانه اعلام دارم.

 

دوربینم را زیر سر گذاشته‌ام تا بیرون شدن «جام طلا» را شکار کنم. صدای خوش آواز زنگوله‌ی بز پیش‌دار گله‌ی چادرنشینان میدان میشان، بیدارم می‌کند. خورشید از پشت کوه‌های شرق همدان، آرام‌آرام خودش را بمن نشان می‌دهد. دوربینم را برمی‌دارم. شکارش می‌کنم. به تماشای «جام طلا» می‌نشینم. شهر و تمام همدان در زیر نگاه من است.

یاد اصغر صولتی می‌افتم. راستی چه به سر او آمد. اخر سال راهی تهران شدند و دیگر هیچ.

هوس شنیدن ترانه‌ی«جام طلا» را می‌کنم و «جان کیجا» را که جایش بس خالی است. به هوای لطیف کوهستان و بودن با دوستان بسنده می‌کنم. سروصورتم در آب سرد سرد چشمه‌ی بغل‌دستی می‌شویم. چراغ پیرموس سفری‌ام را روشن می‌کنم. تا لحظه‌ای دیگر چای آماده خواهد شد.

+ نوشته شده توسط محمد افراسیابی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 21:0 |
 

من دیگر در اینجا چیزی نخواهم نوشت که به

 بلاگ اسپات

خانه‌کشی کرده‌ام.

+ نوشته شده توسط محمد افراسیابی در یکشنبه سی ام مهر 1385 و ساعت 9:13 |

در همان هفته‌ی اول، به دستور دادستان انقلاب کلیه‌ی اتومبیل‌های موجود در محوطه‌ی گمرک که بیشترشان متعلق به ایرانیان مقیم کویت و دیگر امارات عربی بود و حتا جیپ استیشن ادراه را، در اختیار کمیته قرار دادم. با خالی شدن محوطه‌‌ی گمرک از اتومبیل‌ها که باک‌های آن‌ها نیز پر از بنزین بود، خیالمان راحت شد. چون اگر محوطه‌ی گمرک مجددن مورد هدف عراقی‌ها قرار می‌گرفت، امکان از سرایت آتش سوزی به خانه‌های مجاور کاسته می‌شد. از طرفی دیگر خبر رسیده بود که بعضی از ماموران گارد گمرک بندر و گمرک، بنزین موجود در باک اتومبیل‌ها دست‌برد زده‌اند. بهای بنزین در بازار سیاه بالا رفته بود. موضوع  تخلیه‌ی بنزین را با فرمانده‌ آنان در میان گذاشتم که منکر موضوع شد. بحث بدون نتیجه بود . فرمانده گارد شالارتانی بود که خود را انقلابی و مسلمان نشان می‌داد. ولی روزی در بحبه‌ی بمباران‌ها پیش من آمد و به گلایه گفت که اگر فلانیِ فلان فلان شده، گند نزده بود، حالا ویسکی‌ها می‌توانست مسکنی باشد برای ما.

داستان ازین قرار بود که مدتی پیش از شروع جنگ و شاید هم یکسالی قبل از آن ژاندارمری مقدار قابل توجهی ویسکی از لنچی کشف کرده بود. ویسکی‌ها را طبق قانون به اداره‌ی گمرک تحویل دادند. انبار اداره‌ی حقوقی گمرک جا نداشت. ویسکی‌ها را یطور موقت در انبار کالاهای مرجوعی جا دادیم. انبار مرجوعی محل رفت و آمد ناخداها، جاشوها و مسافرین لنج‌ها بود که مرتب‌ان برای ترخیص کالای مسافری خود به آنجا مراچعه می‌کردند. تفاوتی هم بود میان انباردار قضائی و انباردار کالاهای مرجوعی هم از نظر کیفت کار و هم از جهت رعایت اصول اخلاقی و اداری که بحث‌اش در اینجا بی‌مورد است.

بعد از ظهری بود و من خانه بودم، تلفن زنگ زد ‌آقائی بود که اجازه می‌خواست تا برای دادن خبری مهم به ملاقات من بیاید و آمد. یکی از گاردی‌ها بود. می‌گفت که بازار پر شده‌است از ویسکی‌های انبار کالای مرجوعه‌ی گمرک و فروشنده‌گان هم همکاران من هستند.

فردای‌ آن روز با مسئول قضائی بازدیدی از انبار کردیم، ادعا صحیح بود و انبار دار هم مدعی بود که با تراکم جمعیت در انبار نمی‌تواند نظارت کامل به اموال موجود داشته باشد. موضوع سرقت به دادستانی انقلاب گزارش شد. ماموران کمیته با حکم دادستانی برای تحویل گرفتن ویسکی‌ها به گمرک مراجعه کردند. امام جمعه‌ی ‌وقت، فتوا به معدوم کردن ویسکی‌ها را داده بود. ماه رمضان هم بود، هوا هم گرم بود. ماموران همه‌گی روزدار. چند بلوک سیمانی که هرکدام چهار یا پنج سوراخ داشتند روی اسکله‌ی بندر گذاشتند. با زدن ضربه‌ای به سر بطری‌ها، آنها را شکسته و بطری را وارونه توی سوراخ بلوک‌های سیمانی می‌گذاشتند تا محتوای آن راهی شط‌العرب شود. بوی تند الکل محوطه را  پر کرد. تعداد بطری‌ها هم زیاد بود، بیش از ۵۰۰-۶۰۰ عدد و شاید هم بیشتر، یادم نیست. من به محل کارم  برگشتم. چندی نگذشت که همکاران خبر دادند که ویسکی‌ها ریخته شده در شط،  ماهی‌ها را مست کرده است. به سر اسکله رفتم، موضوع صحت داشت و ماهی‌ها مست روی آب شط ولو شده بودند و رندان نیز آن‌طرفتر به شکارشان مشغول. موضوع را با فرمانده‌ کمیته مطرح کردم. طرف دستور متوقف کردن عملیات را صادر کرد. بعد هم دستور بار کردن بطری‌های سالم را داد تا برای به نحوی دیگر معدوم نمودنشان، با خود به‌برند و رفتند.

حالا فرمانده گارد مسلمان نمای گارد گمرک، عزای آن ویسکی‌ها گرفته بود.

داستانی بود، داستان گاردی‌ها. بعدها معلوم شد که بعضی از آنان وسایل خانه‌های همکاران را که حفاظتشان به آنان سپرده شده‌بود، به سرقت برده بودند. چندتائی از آنان توسط نیروهای انتظامی بازداشت شدند.

کارمندان بعضی با مرخصی و بیشتر بی‌مرخصی آبادن را ترک کرده بودند. گمرک عملن تعطیل شده بود و تجار برای ترخیص کالاهای خود مراجعه ای نمی‌کردند. کارگران بندر نیز حاضر به کار کردن در محوطه بندر نبودند که خطر مرگ بود. صبح ها سری به اداره می‌زدیم و بعد هرکسی راهی خانه‌ی خود می‌شد.

وسائل نقلیه‌ی مسافری کم بود. کامیون‌هائی که برای بردن بار آمده بودند و باری نبود به دلیل اشغال خرمشهر، از فرصت استفاده کرده، مسافر کشی می‌کردند. حتا تریلی‌های کفه‌ای ریسمانی بدور کفه‌ی خود بسته بودند و هر مسافری که توانائی بالا کشیدن از تنه‌ی کامیون و رسانیدن خود به روی کفه را داشت، با پرداخت ۱۰۰ تومان می‌توانست خود را به اهواز رساند. امکانی برای پیران، کودکان و معلولین نبود. پیش از شروع جنگ کرایه‌ی سواری‌ها اهواز فکر می‌کنم به ۱۰ تومان هم نمی‌رسید. برق هنوز بود. در همین روزها بود که شایع شد عراقی‌ها از طریق زدن پل روی شط العرب، به اروندکنار"قُصبه" وارد شده‌اند. موضوع رسمن تایید نشد ولی بعدها معلوم شد که نیروهای خودی با شجاعتی باور نکردنی دشمن را وادار به عقب نشینی کرده بود.

+ نوشته شده توسط محمد افراسیابی در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 و ساعت 12:24 |

یادم نیست صبح روز سوم بود یا چهارم که حاجی دوچرخه‌اش را سوار شد و رفت تا سری به خانه‌اش بزند. من و حمید، پیاده راهی اداره شدیم. بدلیل کمبود بنزین صرفه‌جوئی می‌کردیم. شهرخلوترشده بود. هراز گاهی، صدای انفجاری یا شلیک توپی، چلچله‌ای ازجائی به گوش می‌رسید. اداره خلوت بود و یا بهتر بگویم کسی آنجا نبود  جز تعدادی مامور گارد. تفنگ کار گزارده شده، باقی بود، ولی نگهبانی نه‌داشت. کم کم بچه‌ها پیدایشان شد، بیشترشان آبادانی بودند. غیرآبادنی‌ها رفته بودند. شایع بود سه نفر از گاردی‌های گمرک خرمشهراز محاصره‌ی خرمشهر، جان به ‌در برده‌اند و قراراست به آبادان بیایند و آمدند، چون فاتحان برلن، لباس رزم پوشیده، کلاه خودی برسرو کلتی و نارنجکی آویخته به کمر. داستان‌ها گفتند ازنحوه‌ی نجات‌اشان از حلقه‌ی محاصره‌ی دشمن. کسی را هم تحویل نمی‌گرفتند. شاید هم حق با آنان بود.

هنوز مردم درانتظار رسیدن نیروی زرهی اهواز بودند. خبرهائی که می‌رسید ضد و نقیض بود. کسی ازمنبعی موثقی حرف نمی‌زد. اصلن منبعی برای پخش خبر نبود.

 

فرمانداری، به دلیل وضعیت وخیم جغرافیائی گمرک و بندر، موافقت کرده بود با تجمع کارمندان این دو اداره، درمحل فرمانداری. سری به آنجا زدیم. تعدادی از همکاران، چون لشگری شکست خورده، اینجا و آنجا ایستاده بودند. تا چشم‌شان به من خورد، دوره‌ام کردند که تکلیف ما را معین کن! همه معترض بودند که به چه دلیل آنان باید در محوطه‌ی فرمانداری جمع شوند. من جوابی برای آنان نداشتم.

 بعد، درختی را که در میانه‌ی حیاط فرمانداری بود، به من نشان دادند و گفتند که مورد اصابت خمپاره‌ئی قرار گرفت، چند نفری را زخمی کرد و یکی را هم کشت.

همین حادثه سبب شده بود که بیشتر کارمندان رفته بودند. ما هم متفرق شدیم. اوایل غروب بود که با حمید سری به رضا، خاله‌زاده و همکارم، زدیم. سراسر کوچه، پربود از زن و بچه‌. همسایه‌ها بدورهم جمع شده بودند. بساط سماور و چای برقرار بود. آن چه داشتند با هم می‌خوردند و ترس از مرگ را،  با دور هم بودن، تا حدی کاهش می‌دادند. به خانه‌ی رضا رسیدیم. همسرحامله‌اش جلو درنشسته بود با دیگرهمسایه‌ها. دخترکوچکش با دیگر بچه‌ها مشغول بازی بود. صدای سوت خمپاره‌ئی خبر از نزدیک شدن مرگ را اعلام کرد. دختر رضا را بغل کردم و کناردیواری، دراز کشیدم. گلوله‌ی خمپاره،  درهمان نزدیکی‌ها فرود آمد و با صدای مهیبی منفجر شد. صدای گریه و شیون زنان وبچه‌ها، بلند شد. حمید با چند جوان‌، دیگر به کمک زخمی‌ها شتافتند. حمید سربازی‌اش را در سپاه بهداشت گذرانده بود و کمک‌های اولیه را بلد بود. من ماندم پیش بسته‌گانم ماندم، تا رضا پیدایش شد.

گفت که از صبح زود، دنبال تهیه‌ی بنزین بوده‌است، بی نتیچه. می خواست خانواده‌اش را از مهلکه نجات دهد.

حمید برگشت. انفجار خمپاره چند نفری را شل و پت کرده بود، از جمله جوانی سرباز بود که بدون گرفتن مرخصی رسمی، به آبادن آمده بود.

راهی خانه شدیم. حاجی و پسر خاله‌ی حمید، منتظرمان بودند. شام را خوردیم  ولی تا صبح  بیدار ماندیم که صدای انفجارهای پیاپی اجازه‌ی راه‌یابی خواب به چشمانمان را نداد. صبح سحر، به سراغ رضا رفتیم. خبری از او نبود، نه از خودش و نه از اتومبیلش. همسایه‌ها خبر رفتنش را دادند. رضا چند روزی بعد، به آبادان بازگشت.

دخترش را دو سال پیش، پس از سال‌ها دوباره دیدم. منهدس کشتی‌سازی شده است وازدواج کرده است.

چندین سال پیش در ماموریتی که در بوشهر داشتم، حمید را دیدم و تعدادی دیگر از همکاران سابقم را که به بوشهر منتقل شده بودند. چه محبتی به من کردند.  

+ نوشته شده توسط محمد افراسیابی در سه شنبه هجدهم مهر 1385 و ساعت 20:35 |

براي ‌دورکردن خواب و خستگي از چشم و تن‌مان، دوشي گرفتيم که هنوز آب قطع نشده بود. مختصر صبحانه‌اي خورديم، از آنچه موجود بود. دوترکه سوار بر دو چرخه‌ي عاريتي، راهي اداره شديم. شهر خلوت بود. بوي آبادان نمي‌داد. صفوف طولاني مشتريان بنزين درجلوي پمپ‌هاي بنزين، سنگپشت‌وار، به جلو مي‌خزيد. بعضي، اتومبيل‌هايشان را به جلو هل مي‌دادند،.باک اتومبيلشان خالی بود. همکارم که منتظر بنزين بود گفت که تمام شب آنجا بوده‌است و تا سر صف هنوز، یک کيلومتري فاصله داشت. او گفت اگر بنزيني گيرش بياید، زن و بچه‌هایش را به بهبهان خواهد برد و خودش فوري بر خواهد گشت.

به اداره که رسيديم، همکاران دوره‌ام کردند. راه چاره از من مي‌جستند، ترس برشان داشته بود و به حق نگران همسر و فرزندانشان بودند که نه در خانه امن بوديم و نه دربيرون. وضعيت قرمزی که با حملهِ‌ي جت‌هاي عراقي اعلام شده بود، هرگز به حالت عادي برنگشت، تا من آنجا بودم. اداره، اصلن جاي امني نبود. از آن‌طرف شط ، براحتي می‌توانستند با يک تفنگ معمولي ما را که در محوطه‌ئي باز مشغول بکار بوديم، هدف قراردهند. عده‌اي بي مهابا مشغول کار بودند. عجله داشتيم کالاهاي مردم هرچه زودتر ترخيص شود. جمعي از همکاران بي خبر، رفته‌بودند که زن و بچه‌هايشان را به محل امن‌تري برسانند و خود برگردند. راديو، آهنگ‌هاي مذهبي- سياسي- انقلابي پخش مي‌کرد. فرمانداري مصرانه مي‌خواست مانع خروج مردم از شهر شود و دستور پشت دستور مي‌رسيد که ليست کارمندان حاضر و غايب، عصر هر روز، تحويل فرمانداري شود. چه درسرشان بود، نمی‌فهميدم. اما مي‌دانستم که از آدم غيرمسلح و نا آشنا به اصول نظامي کاري برنمي‌آید و مزاحمت هم ايجاد مي‌کند.

معاون فنی اداره با گرفتن قيافه‌اي صد در صد انقلابي/ مردیم، اعلام کرد که مي‌رود، بچه‌هايش را به جاي امني می‌رساند و بلافاصله بر‌گردد تا تکلیف خودش را نیروهای متجاوز یکسره کند. او رفت. ولي باز گشت‌اش را کسي نديد.

پيش از شروع جنگ حکم انتقال من به تهران صادرشده بود، همسرم که حامله بود، به همراه دختر دوساله‌مان،ا با آخرين هواپيمائی که از آبادان برخاست، به تهران رفت. دو فرزند دیگرمان با آغاز فصل گرما راهی تهران شده بودند.

جانشين من قرار بود اول ماه مهر بيايد و اداره را از من تحویل بگیرد. او هم هرگز نيامد و چه کار خوبي هم کرد. ولي درعوض تلکس بالا بلندي رسيد و مؤکدن به من دستور داده بود بود که تا ورود جانشين‌ام، حق ترک محل را ندارم. من نيزماندم تا...

نزديکِي‌هاي ظهر بود که صداي شليک تير و توپ و خرد شدن شيشه‌هاي خانه‌های اطراف اداره، ما را به بيرون کشانید. عده‌اي نظامي درمحوطه‌ي پشت گمرک با سلاح‌هائي که من حتي اسمشان را هم نمي‌دانم، خاک عراق را زير آتش خود گرفته بودند.

 دشمن نیز آتشباري‌اش شروع شد. زن و بچه‌ها‌ي ساکنين خانه‌ها بيرون ريختند و اعتراضات شروع شد. نظاميان رفتند. ولی جت‌های جنگی عراقی ظاهرشدند. بمب‌ها و راکت‌هاي خود را روي شهر فرو ريختند، عده‌اي را کشتند و جمعي را معلول کردند، چرخي زدند و درپشت نخل‌هاي بصره ناپديد گردیدند.

عصر دوباره خبر رسيد که نظاميان درکناره‌ي شط و درمحوطه‌ي بندر، مشغول کندن سنگر و نصب تفنگي، توپي هستند. پیش آنان رفتم و توضیح و تذکر که اگر از اينجا گلوله‌اي شليک شود، تمام بندر زير آتش عراقي خواهد سوخت. نه تنها توجهي نکردند، لبخند تمسخری نیز تحویلم دادند. سه نفر از ماموران گارد گمرگ نیز آنجا ايستاده بودند . داشت تاریک می‌شد. راهي خانه شديم. اول خيابان اميري بوديم که يکي از مأموران گارد با دوچرخه خودش را به ما رسانید و خبر هدف قرار گرفتن سه تن از همکاران‌اش را داد. همانانی که ناظر کندن سنگر بودند. دو نفر زخمي و یک شهيد حاصل عمل آن نابخردان شد. به محل که رسيديم، آمبولانس زخمي‌ها را خارج مي‌کرد. سرپرست گروه خبر شهيد شدن همکارش داد. کاري جز همدردي و همدلي از دستمان برنمي‌آمد. نفر دوم، زود مرخص شد ولی سومی چند روز بعد، به محل کارش برگشت. يک دستش سخت صدمه ديده بود.

حميد به من پيوست. غمي سنگين بر دل داشتيم و کاري هم ازمان بر نمي‌آمد. از صبح چيزي نخورده بوديم. با کوله‌باري از غم و درد، راهی خانه شدیم.

حاجي، صاحب دوچرخه و شوهرخاله‌ي حميد، از بهبهان برگشته بود. نگران پسرکوچکترش بود که در مهران سرباز وظیفه بود. ما در یکی از برنامه‌های تلویزیونی، او را دیده بودیم. حاجی نگران خانه‌اش هم بود که حاصل يک عمر جان کندن او در هواي آن‌چناني آبادان بود. آبادانی که انگلیسی‌ها بر آن حکم می‌راندند، نه آبادان پس از ملی شدن صنعت نفت به دست توانای زنده یاد دکتر محمد مصدق. و او، حاجی، چه داستان‌هائی می‌گفت از انگلیس‌ها و از وضع خدمتی خودش و شرایط سخت کار در زير سلطه‌ي استعمار انگليس.

+ نوشته شده توسط محمد افراسیابی در دوشنبه دهم مهر 1385 و ساعت 0:56 |

 

سوار بر اتومبيل خدمت همين که وارد محوطه‌ي مقابل سينمآ تاج شدم، جوانک تفنگ به دوشي با انداختن نور شديد چراغ دستي‌اش به توي چشمانم، متوقف‌ام کرد. وبا حالتی پرخاش‌گرانه مرا ازين که با چراغ‌های روشن حرکت مي‌کردم، سرزنش نمود و گفت که انگار از حمله‌ي هواپيماهاي دشمن بي خبرم  و درد مردم‌ام نيست که با روشن گذاشتن چراغ‌هاي اتومبيلم، راهنماي هواپيماهاي جنگي دشمن شده‌ام.

به چراغ‌هاي خيابان که همه روشن بودند، حوالت‌اش دادم و گفتم که اگر چنين است که تو مي‌گوئي، پس چرا چراغ‌هاي شهر را خاموش نکرده‌اند؟

جوانک معتقد براين بود که فقط چراغ‌هاي اتومبيل‌هاست که خطرناکند. سپس لحن‌اش را تندتر کرده و گفت:

يا چراغ‌هايت خاموش مي‌کني يا اين که ماشين‌ات را مي‌خوابانم.

جاي بحثي باقي نبود. او تقنگ داشت و من منطق. تفنگ و منطق با هم در تضادند.

بفرمانش سر نهادم و با چراغ خاموش حرکت که جوانک با لهجه‌ی غلیظ آبادانی داد زد که:

بلینکرهایت روشن کن و الا تصادف مي کني!

به ايستگاه ۱۵ رسيدم. مردم مشغول کندن سنگربودند. زن و مرد، پير و جوان، دسته دسته دورهم، بی‌خيال از مرگ آفرینی گلوله‌هاي توپ و خمپاره که هرازگاهي، پس از مدتي زوزه کشيدن، با صدائي مهيب درجائي فرود مي‌آمد، منفجر مي‌شد و جمعي را از نعمت زنده بودن محروم مي‌ساخت، نشسته بودند و از شنيده‌ها و دیده‌هایي خود مي‌گفتند. داستان‌ها، همه گِردِ حمله‌ي عراقي‌ها بود و نحوه‌ی آغاز جنگ.

با شنيدن صداي هرانفجاري، جمع متفرق مي‌شد. هرکس جائي، جان‌پناهي مي‌جست. سرو صدا که می‌خوابید، جوان‌ها به طرف صدا مي شتافتند و لحظه‌ئی بعد، صداي بوق ممتد اتومبيل‌های شخصي و آمبولانس‌ها خبر حمل مجروحين را به بيمارستان مي‌داد.

به خانه‌ي دوست و هم‌کارم حميد فقهی رفتم. او خود نيز ميهمان پسرخاله‌اش بود و من ميهمانِِ ميهمان، که بنا به ضرب‌المثلي، صاحب‌خانه نبايد از هيچ‌يکمان خوشش می‌آمد.

اما، نه پسر خاله‌ي حميد ازآن نوع انسان‌ها بود و نه آن روزها اين ضرب المثل کاربردی داشت.

تلفني از تهران خبرگرفته بودم که فرودگاه مهرآباد مورد حمله‌ي جنگده‌هاي عراقي واقع شده است.

تلويزيون را روشن کردم. آقائي از اسارت‌اش به دست برادران عراقي حرف می‌زد و نحوهِ‌ی اسارت‌اش که متوجه شدم کانال عراق است.

مرد اسير روایت می‌کرد که برادران عراقی، با او به خوبی، رفتار کرده‌اند. اوآروزي برقراي صلح ‌می‌کرد و توصیه به پذيرفتن شرايط صلح صدامي.

به قيافه‌اش دقيق شدم، شناختم‌اش. افسری بود که به تازه‌گی رئيس شهرباني خرمشهر شده بود. ساکن باوارده‌ی جنوبی بود. با هم سلام و علیکی داشتیم. چند روزي بيش، از زمان رياست‌اش نگذشته بود. بياد آوردم شادي‌اش را پس از ارتقاء درجه‌اش به سرگردي و شادي خود و همسرش را ازانتصابش به رياست شهرباني خرمشهر. 

افسوس او اسير دست دشمن است؟ و از مهرباني‌هاي دشمن سخن مي‌گوید و من خوب مي‌فهميدم که مجبورش کرده‌اند که چنان بگوید که آنان می‌خواهند

دو سه هفته پيش، ناخدائئ عرب تبار، ولي هم وطن برايم گفته بود، داستان دربند شدن‌اش را به دست "برادران" عربِ عراقي‌اش. و برادران‌ هم‌زبان و هم مسلک‌اش، ‌چنان محبتي به او کرده بودند که بیچاره بزحمت راه مي‌رفت. سه / چهار ماهی، میهمان برادران‌اش بود، در اتاقی بی‌روزنه و بدون توالت. تازه او، هم عرب بود وهم از مردمان عادي و بدون هرگونه وابسته‌گي به دولت‌مردان. حال داستان سرگرد رئيس شهرباني اسير بايد معلوم باشد.

با خودم گفتم که حتمن زن و بچه‌اش هم گرفتار شده‌اند.

آيا اين آشناي اسير من، نهایت به وطن بازگشت یا نه.

سال‌ها بعد، جنگ تمام شده بود. سراغ‌اش را از دوستي مشترک گرفتم. هنوز در بند بود  مثل ديگر اسراء، و خانواده‌اش از او بي‌خبر ولي منتظر.

براي کندن سنگر بيرون رفتيم. حميد خاکبرداري را شروع کرده بود. گودالي بعرض هشتاد سانتيمتر وعمقي حدود يک متري کنديم که در واقع قبري بود، بدون سنگ قبر. زمين‌اش مرطوب بود. پلاستيکی گیر آوردیم. آن روزها همه با هم مهربان بوديم و بي‌دريغ، داشته‌ي خويش با دیگران تقسيم مي کرديم. قطعه پلاستيکي هم نصيب ما شد. کف سنگر خويش را، با پلاستيک اهدائي ياران پوشانيديم. از کار حفر که خلاص شديم، به جمع پيوستيم. چاي بود و سيگار و تخمه و داستان جنگ  و مرگ و خرابی. 

توپ‌ها در آن دورها مي‌غريدند و برق شليک‌شان به چشم مي خورد. با ديدن برق شليک هر توپي، شمردن از يک را آغاز مي کرديم و با شنيدن صداي غرش توپ، شمارش را متوقف و با استفاده از فورمول حرکت صوت، فاصله‌ي احتمالي توپ‌ها را از محل خويش حدس مي‌زديم.

صحبت از در راه بودن لشگر زرهی اهواز به آبادان بود و همه منتظر که هرگز نیامد تا من بودم. داستان فرار پولداران بود و مرفه‌هان که شهر را گذاشته‌ بودند و خود رفته. اين امر را گناهي نابخشودني مي‌دانستيم و خود را موظف به بودن و باقي ماندن در شهر.

تا صبح خوابمان نبرد. اگر لحظه‌ئی خواب به چشمانمان راه يافت، انفجار خمپاره‌ئي درجائي، خواب از چشممان ربود.

هنوز برق و آب آن ناحيه قطع نشده بود. صبح که شد دوشي گرفتيم و دوچرخهِ‌ي "حاجي" شوهر خالهِِ‌ي حميد را به عاريه گرفته و دو ترکه راهي اداره شدیم.

اعلاميه‌هاي فرمانداري کارمندان را موظف به حضور درمحل کارشان را مي‌کرد و روساي ادارات را موظف به تسليم نام غايبين بفرمانداري.

راديو لحظه‌ئی ازکنارم دور نميشد.

+ نوشته شده توسط محمد افراسیابی در جمعه هفتم مهر 1385 و ساعت 1:41 |
 

این مطلب را دو سال پیش در این‌جا نوشته بودم ولی خواندن اخبار دفاع مقدس، یاد روز لعنتی را در ذهنم زنده کرد.

توی اتاق کارم نشسته بودم که سر و صدای« وا اماما»ی مردی از میان سالن بگوشم رسید. رفتم بیرون و از بالا، نگاهی به داخل سالن کردم. مامورین گارد بندر وگمرک و تعدادی ازکارمندان دور مردی که هیستریک جیغ می‌کشید و امام را به کمک می‌طلبید، جمع شده‌بودند. مسئول صندوق عصبی بود و دیگران مشغول ساکت کردن مدعی. پائین رفتم و جویای مسئله‌ی مورد اختلاف شدم. شاکی با قیافه‌ی حق بجانبی رو بمن کرد و گفت:

می بینید! دو ماهه که برای ترخیص این کالا مرا سر می‌گردانند.

نگاهی به اظهارنامه‌ئی که به طرفم دراز کرده‌بود، کردم. امضایم زیر آن بود و تاریخ همان روز را داشت. چند دقیقه‌ی پیش موافقتم را با گرفتن چک بانکی از صاحب کالا در عوض وجه نقد و یا ضمانتنامه‌ی بانکی، به امور مالی اعلام کرده بودم. پرسیدم:

تو همانی نیستی که چند لحظه پیش به دلیل وضع موجود و علی‌رغم بخشنامه‌های اداری، با پرداخت حقوق و عوارض گمرکی‌ات بصورت چک، موافقت نموده‌ام؟

طرف نگاهی بمن کرد. به جایم آورد و آهسته گفت:

بله.

پرسیدم پس داد و فریادت برای چیست و چرا چنین سر و صدائی راه انداخته‌ای؟

من منی کرد و آهسته گفت:

دو ماه است گرفتار اداره‌ی بندرم. ولم نمی‌کنند.

پرسیدم:

تو چه نوع تاجری هستی که تفاوتی میان بندر و گمرک را نمی‌گذاری؟ زیر یک سقف یا در یک محیط بودن که ...

 

صدای غرش هوا پیماهای جنگی و صدای انفجارهای پیاپی، گفتگوی ما را قطع کرد. تا بخود آمدم، همه رفته بودند و اظهارنامه، دردست من باقی‌مانده بود. سالن تهی از مردم بود. متصدی صندوق مشغول قفل کردن محل کارش بود. رضا هم‌کار و خاله‌زاده‌ام، اظهار نامه‌ئی ‌بدست و با رنگی پریده از ته سالن، بی‌حال و ترسان، بسوی من قدم بر می‌داشت.

آقا! فکر می‌کنم بمب به خانه‌ی سازمانی پشت اداره اصابت کرده، بریم سری به اونجا بزنیم.

بیرون رفتیم. هم‌کاران ایستاده بودند و هریک تفسیری می‌کرد. مردم جمع شده بودند. عده‌ئی کف می‌زدند.

علی با سبیل‌های کلفت آنچنانی‌اش و قد بلندش، جلو در ایستاده بود و با حرارت به لهجه‌ی غلیظ آبادانی توضیح می‌داد که :

جت‌های خومون بودن. بصره را کوفتن و سلامت برگشتن.

صدای الله اکبر از جانبی بلند شد و اوج گرفت و همه با آواز دهنده، هم‌صدا شدیم.

گفتم علی؟ رضا می‌گه: بمب به خانه‌های سازمانی اصابت کرده و نگران خانواده‌ی توئه. تو می‌گی جت‌های خومونی بوده‌اند؟

جواب داد: نه آقا. من خونه بودم. بچا سالمن واللا. بمب‌با اونور کارون منفجرشدن.

و رضا نفس راحتی کشید.

هم کاران، دوره‌ام کرده بودند. این یکی حرفی می‌زد، دیگری سئوالی می‌کرد و سومی به جای من، جواب‌اش می‌داد.

ما از روزها پیش نگران حمله‌ی عراقی ها بودیم. من مات و گیج و مبهوت، گاهی به این و زمانی به آن، گوش می‌کردم. بچه‌ها رفته بودندتهران و نگرانی آنها هم بود و از دیگر جهت خوش‌حال از نبودشان در ابادان. یکی از هم‌کاران به میان آمد و گفت:

ادارهِ آموزش و پرورش کلن نابود شد، با تمام کارمندانش. دود تمام منطقه را فراگرفته و آتش از همه جا زبانه می‌کشه.

سکوتی سنگین بر قرار شد. مات و مبهوت بهم نگریستیم. علی نطق‌اش کور شده بود و از حسرت و درد، موهای سبیلش را می‌کند. فحشی نثار صدام کرد و دیگر حرفی نزد.

خبر سوختن کودک نوزاد یکی از هم‌کاران، که با اتومبیلش از منطقه‌ی مورد حمله در حال عبور بود، سکوت را بیشتر کرد. دیگر سکوت تنها نبود. ترس بود. ترس مرگ و نگرانی اعضای خانواده.

صدای غرش توپ‌ها از دو سوی کارون بلند شده بود. کبوتران درحال پرواز، با شنیدن شلیک توپ‌های عراقی، به این طرف کارون می‌آمدند و از ترس غرش صدا توپ‌های خودی، به طرف عراق پناه می‌برند. ادارات عملن تعطیل شده بود. به کنارهِ‌ی شط رفتم. گاردی‌ها، نگران تحرکات آن سوی کارون بودند. با شنیدن صدای سوت ممتد خمپاره‌ها، که بعدا ؛خمسه خمسه؛ نام گرفتند، جای امنی، در آن ناامن‌آباد جستجو می‌کردند. صدای مهیب هر انفجاری، صدای شیون و زاری مادری در غم از دست دادن همه چیز را بدنبال داشت. ولی هنوز عمق فاجعه پیدا نبود. صدای انفجار و خرد شدن شیشه‌ها مرا به خیابان عقب اداره کشاند. بمبی در همان نزدیکی‌ها اصابت کرده‌بود، گلوله‌ی توپی بود یا خمپاره‌ئی، نمی‌دانستیم. کناره‌ی دیواره‌ی اداره ایستاده بودیم که ناگهان و خود جوش بانگ زیبای سرود:

«ای ایران ای مرز پر گهر» بلند شد.

همه با هم به خواندن سرود پرداختیم.

آری! جنگ آغاز شده بود.

 

عصر که به خانه رفتم، ازفرط خسته‌گی متوجه سکوت محل‌مان نشدم. برق رفته بود. «جنراتورهای پالایشگاه از کار افتاده بود».عملی که تا دیروز، اتفاق‌اش برای آبادانی‌ها محال می‌نمود، به واقعیت پیوسته بود. دوشی گرفتم و تشکی ابری توی حیاط عقبی «بوی روم» پهن کردم و بلافاصله به خواب عمیقی فرو رفتم. بیدار که شدم « باوارده » را تاریکِ تاریک یافتم و خانه همسایه‌گان تهی از ساکن.

 تلفن‌هایم را کسی جواب نگفت. نه! زنده بشری در بوارده‌ی جنوبی پیدا نمی‌شد. تنها ایستاده بودم و فکر می‌کردم که چه بلائی به سر همسایه‌گانم آمده است که صدائی پرسید:

کی هستی و اینجا چکار می‌کنی؟

پاسدار ایستگاه تلویزیون بود. جلو آمد. مرا شناخت و پرسید که آیا داخل خانه رفته‌ام.

گفتم: آری. دو ساعتی داخل خوابیده بودم.

توی این گرما؟

نه توی حیاط پشتی.

و اضافه کرد که:

پس باید متوجه مورد اصابت قرار گرفتن اتاق پشتی شده‌باشی! در یخچال باز بود. ما درش را بستیم. ولی سوراخ بزرگی توی دیوار پشتی ایجاد شده است.

احوال همسایه‌ها را پرسیدم.

گفت: همه را تخلیه کردیم. این جا منطقه‌ی جنگی اعلام شده. تانک فارم زیر آتش مدام عراقی‌هاست و ایستگاه تلویزیون نیز. اگر جائی داری، از اینجا برو! و اگر هم جائی نداری، پتوئی بردار و بیا پیش ما. ماندن در اینجا خطرناک است. ما سنگری موفتی کنده‌ایم. برای تو هم جا هست.

ماشینم را سوار شدم و برای همیشه خانه‌ام را ترک کردم.

و تا بامروز به آنجا برنگشته‌ام.

 

در این زمینه:

وقتی ديوانه‌ای به تو حمله كند

+ نوشته شده توسط محمد افراسیابی در جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 23:20 |

 

جنگ قدرت بود میان آن که مجهز به سلاح جنگی بود و آن دیگری که تمام قدرت‌اش جمع می‌شد در قلم‌اش و قلم در آن سرزمین هیچ‌گاه صاحب قدرتی نبوده‌است.

آن که تفنگ داشت و ضابط دادگستری بود، سرکار استواری بود از اهالی سرد سیر و مامور در دیاری که نه از سرما و برف خبری بود و نه از وسائل خنک کننده‌. مقر حکم روائی‌ او خانه‌‌ئی معمولی بود، ساخته شده از سنگ و گچ و با سقفی نه چندان بلند و پوشیده شده با چوب‌های چندل وارداتی از آفریقائی جنوبی. بر بام پاسگاه‌اش، آنتن بی‌سیمی بود که نشان برتریش بود بر دیگر ماموران دولتی که وسیله‌ی ارتباطشان یا پست دولت شاهنشاهی بود که سرعتی معادل سرعت حلزون داشت و یا تلگراف که مفادش قبل از این که به دست صاحبش برسد، توسط مامور زدن مرس، به اطلاع ذینفعانش رسیده بود.  و سرکار استوار با فرماندهانش می توانست به محض نیاز حد اقل حرفش را با او یا آنان در میان گذارد.

آن دیگری؛ بخشدار؛ مردی تحصیل کرده بود، او هم از مناطق سرد و چون همکار نظامی‌اش، محل استفرارش، خانه‌ی سنگ و گچی بود منتها بدون بی‌سیم. نه تفنگی داشت و نه حق بازداشت کسی را.

او، مرد صاحب تفنگ، آمده بود تا نطم نطام شاهنشاهی را پاس دارد و این دیگری حامی سیاست داخلی دولت. ولی  آبشان در یک جو نمی‌رفت و هردو با هم در تضاد بودند و همدیگر را بر نمی‌تافتند.

دکتر دنبال کارخودش بود. حقوقی مکفی می‌گرفت وشاید هم در غیرساعات اداری درآمدی اضافی داشت و بابت سرکشی به بیماران در منزل ویزیتی جانانه طلب می‌کرد، نمی‌دانم زیاد با او معاشر نبودم و آن قدر هم در محل نماندم که از جیک و بوک کار آنان سر درآورم. اما می‌دانم مورد غضب سرکار استوار بود.

بدبختی سرکار استوار و زیر دستاننش این بود که فین به دریا راه نداشت، بن بست بود و پشت کوه. دهی که در جنوب به دریا راه نداشته باشد، درآمدی هم برای ژاندارم نداشت. مبارزه‌ی با قاچاق بر عهده‌ی ژاندارمری بود و تیمسار اویسی برای هر پرسنل ژاندارمریع علاوه بر حقوق، به حسب درجه و مقامی پرسنل، ماهانه مبلغی مشخص کرده بود از سهم حاصل از فروش کالای ضبطی، پس از قطعیت حکم قاچاق و فروش آن‌ها. به یاد می‌آورم که سهمیه‌ی ستوان یک‌هائی که سمت فرماندهی‌ گروهان را هم داشتند، ۲۰۰۰ تومان می‌شد. این سرکار ازین سهمیه بهره‌ئی نمی‌برد و دق و دلش را روی مردم خالی می‌کرد و یقه می‌گرفت،  رو کم می‌کرد و شاید هم چیزی در این میانه گیرش می‌آمد.

شکار برنده‌گان و حیوانات آن روزه‌ مثلن ممنوع بود. دکتر تقنگی بادی داشت و گاهی با بخشدار به شکار پرند‌ه‌گانی می‌رفتند از روی تفنن. سرکار استوار از این امر آگاه شده بود و در بزنگاه دکتر را غافل گیر که تو خلاف قانون عمل کرده‌ئی و ...

دکتر خود جیپ کهنه‌ئی داشت که در حال حرکت و یا هنگام زدن استارت، عطسه‌اش می‌گرفت و از اکزوز صدائی چون شلیک تفنگ شکاری بیرون می‌داد.

بخشدار و دکتر سوار بر خودرو می‌شدند و راهی کوه‌های اطراف و دکتر که از مکانیکی سررشته‌ئی داشت، ماشین را به عطسه زدن وا می‌داشت. لحظه‌ئی نمی‌گذشت که ژاندارم‌های موتور سوار از شرق و غرب به محل صدا می‌آمدند. کسی نبود جز دکتر و بخشدار که چائی می‌نوشیدند یا در حال استراحت بودند. سراغ شکارچی را می‌گرفتند، نه بوی دود باروتی  بود و نه خبر از تفنگی. به پاسگاه بر می‌گشتند. بازی چند لحظه بعد از نو شروع می‌شد.

ژاندارم‌ها متوجه موضع سرِ کار گذاشتن سرکار استوار شده بودند ولی سرکار استوار، مجدانه به دنبال گرفتن متخلف بود.

نه دکتر تفریحی داشت و نه بخشدار. گرمای وحشتناک هم اجازه ماندن در خانه را نمی‌داد، پس  چه بهتر که به بیرون بزنند و همدیگر را دست بیندازند.

شبی از زور بی‌کاری، به سراغ دکتر سپاه بهداشت رفتیم که نبود. همکارانش؛ دیپلمه‌های سپاهی؛ الکل طبی خالص را با شربت سینه مخلوط کرده بودند،  نیم روئی و آتشی. تنه‌ی خودکار بیک شده بود، چوب‌دسته‌ی وافور و تیوب مرهم، حقه‌ی وافور و فوری جانانه می‌زدند که ما در را گشودیم پس از تقه‌ئی و عیششان را منغص.

+ نوشته شده توسط محمد افراسیابی در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت 22:20 |