تبليغاتX
عمو اروند



من

به این‌جا و این‌جا

خانه‌کشی کرده‌ام.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد افراسیابی در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 20:57 |

دور باشی و پیر هم باشی، کوچکترین اشاره‌ای ترا به آن دورهای دور می‌برد، دورهائی که تنها رسیدن به آن‌ها در رؤیا امکان پذیر است.

"تا غریب نباشی معنی غربت را درک نمی‌کنی چرا که "نیمه‌ی گمشده‌ات" به گفته‌ی آن دوست‌که نیمی از خودش را در آلمان گم کرده‌است، پیوسته ترا بسوی خویش می‌خواند.

توی فروشگاهی هستم. نوشته‌ی فارسی "برنج باسماتی"مرا بخود می‌کشاند. کیسه‌ها در اندازه‌های مختلف، روی‌هم انباشته شده است. کیسه‌ی صد کیلوئی، خاطره‌ای در زنده می‌کند و مرا به آن دورها پرواز می‌دهد.

سال‌های ۵۰ و ۵۱ بود و من بخشدار دیر و سرپرست شهرداری دیر بودم. سیروس قانون بدفترم آمد و خبر داد که احمد حقیقت راهی بحرین است و پرسید:

چیزی نمی‌خواهید؟

احمد دوست صمیمی سیروس بود و سیروس همکار من. او مسول امور مالی شهرداری دیر بود و در عمل همه کاره‌ی شهرداری و بخشداری.

بین من و احمد نیز صمیمیتی ایجاد شده بود.

چیزی بخصوصی نیاز نداشتم و اگر هم نیازی داشتم سفارشی نمی‌کردم که می‌دانستم از سفارش من سوء استفاده خواهد شد. ولی سیروس توصیه‌ی سفارش یک کیسه‌ی صد کیلوئی برنج باسماتی بود و یک حلب روغن نباتی را داد.

چند روز بعدش رفته بودم گمرک. مدیر گمرک از دوستانم بود. لنچ احمد هم عازم بود. پیر زنی هم آمده بود و بزی همراهش بود. اصرار داشت تا بز به همراه احمد راهی بحرین کند. رئیس گمرک ایراد می‌گرفت. همین پیر زن فهمید که من با عنوان "آقای بخشدار" مورد خطاب قرار می‌گیرم، دست بدامانم شد که :

آقا اجازه بدهید ناخدا بز مرا هم با خودش به برد!

گفتم:

مادرم! اجازه‌ی این‌کارها دست من نیست. گمرک برابر مقراراتی که دارد، اجازه‌ی خروج کالاها را صادر می‌کنند". و می‌دانستم که صدور حیوانات بدلیل کمبود گوشت ممنوع شده بود. ولی پیرزن دست بردار نبود. گمان می‌کرد که من هرکاری بخواهم می‌توانم انجام دهم.

رئیس گمرک با فرستادن بز او موافقت کرد و نماینده‌ی ژاندارمری نیز حرفی نزد.

از سیروس پرسیدم داستان چیست؟ بز را برای آشنائی می‌فرستد؟

سیروس گفت:

نه، آقا. این بز در این‌جا اگر دویست تومانی فروخته شود، در بحرین آن را به دو برابر همان قیمت خواهند خرید. ارزش برنج و روغن هم در بحرین نصف قیمت اینجا است. یعنی با چهار صد تومان حاصل فروش این بز در بحرین، برنج و روغن سال این پیر زن و خانواده‌اش تامین می‌شود.

همان سال:

اعلی‌حضرت شاهنشاه آریامهر، بزرگ ارتش‌داران، جشن‌های ۲۵۰۰ ساله‌ی شاهنشاهی ایران را بر پا داشت

همان سال که شاهنشاه در برابر قبر کوروش گفت:

کوروش! راحت بخواب که ما بیداریم.

همان سال، فروش یک بز در بحرین هزینه‌ی زندگی بخور و نمیر یک هم وطن را در دیر تامین می‌کرد ولی او اجازه‌ی صدور آن بز را نداشت.

حالا چی؟

+ نوشته شده توسط محمد افراسیابی در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 و ساعت 23:18 |

با هم چت می‌کردیم. ‌پرسید:
عمو چه خبر؟
هیچی، برف می‌آید.
چه عالی! من برف را خیلی دوست دارم .
بله، برای تو که در اصفهانی و کناره‌ی کویر و آفتاب داغ، تمام سال خدا توی سرت می‌کوبد و کلافه‌ات می‌کند، برف باید زیبا باشد ولی نه برای منی که تشنه‌ی دیدن نور خورشیدم.
عمو! من دوران کودکی‌ام را در مکانی گذرانده‌ام که ارتفاع برف تا غوزک‌های پایم می‌رسید.
بله، می‌فمهمم. نوستالژی برف. خود من هم، زاده و بزرگ شده‌ی همدانم. آن روزها هم که آلوده‌گی محیط زیست این‌چنان بلائی بر سرمان نازل نکرده بود، زمستان، زمستان بود و تابستان، تابستان. من با برف و سرما ناآشنا نیستم.
عمو، تسلیم!
بیست‌ویکم فروردین است. ده، دوازده سانتی‌متری برف روی زمین نشسته‌است. بیاد کودکیم می‌افتم و حاج سید علی قاموسی عراقی که، زمستان آن سال در همدان مانده بود. صبح که از خواب بیدار شد، حیرت زده کناره پنجره‌ی اتاق مشرف به الوند خانه‌ی پدری ایستاد و با فارسی شکسته بسته‌اش، درست مثل زمانی که من به سوئدی می‌زنم، ‌خواند:
در سفید، دیوار سفید، زمین سفید، آسمان سفید!
جرئت بیرون رفتن از اتاق را نداشت برای ساختن وضو.
دنبال لاله‌های همسایه را می‌گیرم که چندروز پیش، برف‌ها که آب شده بودند، فغان کرده، مژده‌ی از آمدن بهار را می‌دادند.
دوربینم را بر‌می‌دارم و به احوال‌پرسی آن‌ها می‌روم. در زیر لحاف سپیدی، به خواب ناز فرورفته‌اند. لحاف را از رویشان بر می‌گیرم. سنگینی برف، قامت زیبایشان را خمیده کرده‌است. عکسی از آن‌ها می‌گیرم، به سان سال پیش. عکس را برای یکی از روزنامه‌ی محلی شهرمان فرستادم که منتشر شد.
پیمان دیروز برایم نوشت:
عمو! خوانده‌ام که موج سرما سراسر اروپا را گرفته است.
بله، درست است! هفت ماه از سال را در انتظار روشنائی و گرما و تابستان روز شماری می‌کنیم. ولی گرمائی حس نکرده،‌ برگ‌ها زرد می‌شوند.
.

ریزش برف ادامه دارد.
+ نوشته شده توسط محمد افراسیابی در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 17:35 |

امتحانات ثلث دوم شروع شده است. امروز قرار است آقای همایونی دبیر خط، مشق‌های ما را نگاه کند. هر شب، حسب فرمایشش،‌‌بایستی یک صفحه مشق می‌نشتیم، یک شب با قلم ریز و دیگر شب با قلم درشت. حتا در شب‌های تعطیلی. نود صفحه مشق باید امروز تحویل او بدهیم، که من ننوشته‌ام. من نگرانم.

اصغر صولتی بغل‌دستی من که هم درس‌خوان است و هم فوتبالیست خوبی، دفتر مشق‌ش را برگ می‌زند. مرتب است و تمیز. می‌گوید:

تو چی؟ مشقاته را نوشتی؟

نه، نرسیدم.

جواب آقای همایونی را شی می‌دی؟

هیچی! نرسیدم بنویسیم. او از کلاس پنجم معلم خط من بوده، منم هرگز دستورای اونه چنان‌که باید و شاید، انجام نداده‌ام. شکایت و تنبیه هم بی‌اثر بوده. ولش! مردکه خله!. مگه من بی‌کارم که هر شب بنشینم و یک صفحه مشق بِرِی اُ بنویسم؟

اصغر نگاهم می‌کند. می‌خندد و می‌گوید:

مِنم تا دیشب همه‌ی مشقامه را ننوشته بودم. اما دیشب دَس بکار شدم. دلکشم برگشته بود، می‌دانستی؟ آخه اُ دیه شبای دوشنبه نی‌می‌خواند.

نه، مه نی‌می‌دانم. ما رادیو نداریم. دیشبم تا بوق سگ دکان پدر بودم.

اصغر می‌پرسد:

تا دیر وقت؟ راسی تو آهنگ « سحر که از کوه بلند، جام طلا سر می‌زنه» را شنیدی؟

بله شنیدم. خیلی‌أم ازش خوشُم میا.

خوب، دیشب دلکش ای آهنگه ره خواند دیه.

 

ولی «جام طلا» هرگز از پشت کوه الوند سر نزده است بل در آن‌جا غروب می‌کند. طلوع آفتاب از درون خانه‌ی پدر، قابل دیدن نبود که رو به مغرب می‌گشود. اما تابش صبح‌گاهی اشعه‌ی خورشید بر قله‌ی الوند، ساعت ما بود. ما ساعت هم نداشتیم. ساعت بسیار قشنگ دیواری؛ ارثیه‌‌ی پدر بزرگ؛ با آن لنگرهای مسین و هدهدهای "کوکو گویش" همیشه خاموش بود. قابش از آبنوس بود و شماره‌هایش طلائی نقاشی شده بر صفحه‌ی سفیدی که می‌گفتند عاج فیل بود. من کارکردنش را اصلن ندیده بودم. همیشه‌ی خدا خراب بود. گاهی پدر با خط‌کش چوبی‌اش، عقربه‌های آن را به جلو می‌راند. زمانی که زنگ‌هایش به صدا در می‌آمد و دو هدهد آن، یکی پس از دیگری، از لانه‌ی خود بیرون آمده و کو‌کوئی سرمی‌دادند، من از شادی بال در می‌آوردم.

دیگر ساعت خانه‌ی ما، ساعت نقره‌این بغلی پدر بود. بامدادان که صدای«محمد نماز» پدر مرا از خواب ناز صبح‌گاهی می‌پرانید، اولین کاری که می‌کردم، هراسان دویدن بود به جانب اتاق پذیرائی‌مان که روی به قله‌ی الوند داشت، تا خبر طلوع خورشید را از قله‌ی الوند بگیرم و قضا نشدن نمازم فاتحانه به همه‌‌ی اعضای خانه اعلام دارم.

 

دوربینم را زیر سر گذاشته‌ام تا بیرون شدن «جام طلا» را شکار کنم. صدای خوش آواز زنگوله‌ی بز پیش‌دار گله‌ی چادرنشینان میدان میشان، بیدارم می‌کند. خورشید از پشت کوه‌های شرق همدان، آرام‌آرام خودش را بمن نشان می‌دهد. دوربینم را برمی‌دارم. شکارش می‌کنم. به تماشای «جام طلا» می‌نشینم. شهر و تمام همدان در زیر نگاه من است.

یاد اصغر صولتی می‌افتم. راستی چه به سر او آمد. اخر سال راهی تهران شدند و دیگر هیچ.

هوس شنیدن ترانه‌ی«جام طلا» را می‌کنم و «جان کیجا» را که جایش بس خالی است. به هوای لطیف کوهستان و بودن با دوستان بسنده می‌کنم. سروصورتم در آب سرد سرد چشمه‌ی بغل‌دستی می‌شویم. چراغ پیرموس سفری‌ام را روشن می‌کنم. تا لحظه‌ای دیگر چای آماده خواهد شد.

+ نوشته شده توسط محمد افراسیابی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 21:0 |