تبليغاتX
عمو اروند

دواازده سالم بود. دلم سخت درد می‌کرد. نه دواهای دکتر اثری داشت نه مداوای‌های مادر. از درد گریه می‌کردم. پدر از راه رسید. به بالین‌ام آمد . نگرانی از چهره‌اش پیدا بود. اسکناسی بیست ریالی به من داد و راهی مطب دکترم کرد.  دکتر ساعت پنج باز می‌کرد. و ساعت هنوز دو بعد از ظهر هم نشده بود.

 به مطب دکتر رفتم که بسته بود و کسی در بروی‌ام باز نکرد. روی سکوی مطب‌، به انتظار دکتر نشسته بودم و با درد کلنجار می‌رفتم که سروصدای "یا مرگ یا مصدق " توجه‌ام را به خود جلب کرد. دکانداران به کناره‌ی خیابان هجوم بردند. عابرین ایستادند. من هم به کناره‌ی خیابان رفتم.

جمعیتی که صف درازی را تشکیل می‌داد به سوی میدان شهر در حرکت بود. عکس مصدق پیشاپیش آنان حرکت می‌کرد و پرچم ایران، اینجا و آنجا در اهتزاز بود. شعارهائی هم روی پارچه نوشته شده بود. جمعیت کفن به تن داشتند  و از کرمانشاه آمده بودند تا با همفکران همدانی‌اشان راهی تهران شوند برای شرکت در تظاهرات سی تیر.

ما نه رادیو داشتیم و نه روزنامه‌ئی به خانه‌مان می‌آمد. خبرهائی که می‌شنیدم همه دست دوم وسوم بود. به مصدق علاقه‌ئی پیدا کرده بودم. شنیده بودم که دکتر مصدق به دلیل کارشکنی‌های مخالقین‌اش در مجلس شواری‌ملی از سمت خویش مستعفی شده و محمدرضا شاه، قوام‌السلطنه را مامور تشکیل کابینه کرده‌است. جبهه‌ی ملی روز سیم تیر را روز اعتراض اعلام کرده بود و از همه‌ی مردم ایران خواسته بود تا در این گرد هم‌آئی، در میدان سپهسالار تهران مقابل مجلس شورای‌ملی، جمع شوند و صدای اعترض خود را به گوش نماینده‌گان مردم برسانند.

طرفداران دکتر مصدق که ازبرخورد خشن نیروهای شاهی مطلمئن بودند، به عنوان "نماد پوچ شناختن مرگ در راه رسیدن به آزادی" کفن بر تن، راهی تهران بودند.

درد را مدتی فراموش کردم و با جمعیت همراه شدم. اما زود پیچش درد زمین‌گیرم کرد و به مطب دکتر باز آمدم.

چند روزی بعد شنیدم که نیروهای دولت شاهنشاهی، با اسلحه استفبال گرمی از کفن پوشان آزادی‌خواه کرده و با خون گرمشان زمین میدان بهارستان را رنگین ساخته‌‌است. اما قوای شاهنشاهی کاری از پیش نبرد. قوام مستعفی شد و دکتر مصدق دو باره مامور تشکیل دولت شد.

بزرگتر که شدم خواندم که رهبری تظاهرات سی تیر را زنده یاد داریوش فروهر که در آن زمان جوانی بیش نبود، رهبری می‌کرده است. با حسن رضائی" شاطر حسن" آشنا شدم که از کفن پوشان بود و داستان‌ها از رشادت مردم نقل می‌کرد و وحشی‌گری نیروهای شاهی.

ولی کودتای 28 مرداد حکومت مصدق را ساقط کرد، بسیاری را کشت، به زندان انداخت، اعدام کرد.

ده سال بعد از کودتا فضای سیاسی‌ئی ایجاد شد و جبهه‌ی ملی دوباره جان گرفت، دفتر ودستکی برقرار کرد در خیابان تخت جمشید در نزدیکی‌های دانشگاه تهران.

سی تیر نزدیک می‌شد. جبهه ملی مردم را برای بزرگداشت این روز تاریخی دعوت کرد. من و فریدون هم برای شرکت در این مراسم عازم تهران شدیم. با اتوبوس راهی تهران بودیم که اعلامیه‌ی وزارت کشور و پلیس مبنی بر ممنوعیت برگزاری مراسم، چند و چندین بار از رادیوی اتوبوس خوانده شد. من نگران بودم. این اولین بارم بود که در این تظظاهرات می‌خواستم شرکت کنم. فریدون محکم و پابرجا گفت:

ما کار خودمان را می‌کینم. شهدای سی تیر نیز می‌دانستند که تجمع آنان جلوی مجلس ممنوع بود ولی رفتند.

به تهران رسیدیم. پل ارتباطی ما دوستان دانشجوئی بودند عضو جبهه‌ی ملی. دیدارگاه ما دانشکده‌ی پلی تکنیک بود.

سر ساعت در محل حاضر شدیم. مسئول برنامه به گروه‌هائی تقسیم‌مان کرد و شدیدن تاکید کرد که به هیچ وجه با نیروهای انتظامی دولتی مقابله نکنیم. به محل دفتر جبهه‌ی ملی رفتیم. همه جوان بودیم و غالبن دانشجو. فکر نمی‌کنم تعدادمان به هزار نفر می‌رسید. خانه‌ئی که دفتر جبهه در آن قرار داشت، محاصره‌ی پلیس بود. اعضای هیئت رئیسه‌ی جبهه، در بالکن ظاهر شدند و قطعنامه‌ی خود را خواندند و از مردم خواستند که متفرق شوند.

ما به همراه دانشجویان بیرون آمدیم. هر گروهی طبق برنامه راهی بخشی شد با این قرار که راس ساعتی در میدان کاخ همدیگر را به بینیم.

گروهی که من، فریدون، جعفر، هاشم و... جزء آنان بودیم، با دادن شعارهائی به نفع دکتر مصدق و راه او،  راهی بلوار کرج شدیم که آن روزها هنوز بلوار نشده بود و آب کرج خوانده می‌شد. در بلوار متوجه شدیم که نیروهای انتظامی، پلیس، ژاندارمری و ارتش ما را محاصره کرده است. حمله‌ی گاز انبری شروع شد. باتوم‌ها بکار افتاد. بی‌محابا می‌زدند، دستگیر می‌کردند و فحش می‌دادند. در گوشه غربی بلوار زمین گودی بود، پر از آجر و مصالح ساختمانی که مشغول ساختن سینمائی بودند که بعدن امپایر نامیده شد. بچه‌ها که وضع را خراب دیدند با پراندن آجر به مقابله برخاستند و دستورات حزبی فراموششان شد. نیروهای انتطامی که تعدادشان بیش از تعداد ما بود، اول عقب نشست.  بعد جری‌تر شد و شدیدتر حمله را شروع کرد.

ما عقب نشستیم. نیروهای انتظامی تعقیبمان می‌کرد. در یکی از کوچه‌های بین بلوار و خیابان تخت جمشید (طالقانی) گیر افتادیم. محوطه‌ی وسیعی بود. در شمال سربازان مستقر بودند با تفنگ‌های برنو بدست، در شرق ژاندارم‌ها بودند و در بخش جنوبی پاسبانان باطوم بدست. من پاسبان‌ها برگزیدم. سه نفر پلیس بی‌رحمانه به زیر باتوم‌ام گرفتند. ابتدا کمی مقاومت کردم و عکس‌المعل نشان ندادم. ولی تحمل ام تمام شد. یکی از پلیس‌ها با اولین ضربه‌ی من روی زمین پخش شد. دومی دماغش را گرفت. سومی باطوم‌اش را چرخاند و با سر باطوم که چماق مانند بود بمن حمله کرد و ضربه‌ی جانانه‌ئی به شانه‌ام وارد کرد. فرار را بر قرا ترجیح دادم. ولی از شانس بعد کوچه‌ی مقابل بن بست بود. افسر پلیسی که سر کوچه ایستاده بود، فریاد زد" بن بست است".

من با سرعت عقب‌گرد کردم، یکی از پلیس‌ها باتوم‌اش را بسویم پرتاپ کرد ولی بمن نخورد. هر سه روی سر جوانی دیگر ریختند. با سرعت از صحنه دور شدم.

در خیبان تخت جمشید، جعفر بی‌خیال رو به میدان در حرکت بود و طبق عادتش مرتب تف می‌کرد. جلوش رفتم مرا نشناخت و به سوال‌هایم پاسخی نداد. گیج شده بود از ضربه‌ای که به سرش وارد شده بود. در میدان کاخ فریدون را دیدم. بعضی از دوستان زخمی شده بودند. با شنیدن صدای آژیر اتومبیل پلیس به قهوه‌خانه‌ی نبش میدان پناه بردیم. دو سه نفری از گروه ما نیامد. فردای‌اش با خبر شدیم که عده‌ی زیادی دستگیر شده‌‌اند.

فردا چه خواهد شد؟

کی آزادی در وطن ما حاکم خواهد شد؟

+ نوشته شده توسط محمد افراسیابی در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 21:6 |