تبليغاتX
عمو اروند

۴ خرداد ۱۳۸۵

راهی شمال می‌شویم. روز جمعه است. مردم تهران به خنکای کوه پناه برده‌اند. جاده چندان شلوغ نیست، شلوغ با معیار ایرانی. راننده‌گی راننده‌های جوان تماشائی است. به خصوص سرعت گرفتن شان، نه راهنمائی می‌زنند و نه اصول ایمنی جاده‌ها را مراعات می‌کنند. خط ممتد، پیچ‌های بدون دید و سلامت خودشان، سرنشینان خودروئی که می‌رانند و زنده‌گی دیگر مردم، گویا برای آنان ارزشی ندارد. مهم نشان دادن جرئت رفتن به استقبال مرگ است. با بوقی ممتد، اخطاری به راننده‌ی "مزاحم" داده و نیش‌خندی به معنای "گاری‌چی" وسپس بیلاخی چاشنی آن.

کناره‌ی جاده پر است از اتومبیل‌های پارک شده، هرجا سبزه‌ئی هست و سایه‌ئی، عده‌ئی نیز نشسته‌اند و مشغول به تهیه‌ی ناهار.

جاده ترمیم شده است. اما کشش این همه خودرو را ندارد. تونل‌هایِ جدیدی حفر شده‌است و تونل‌های قدیمی هم تعریض شده‌اند. تونل کندوان را رد می‌کنیم، ترافیک سبک‌تر می‌شود. حدود سه بعد از ظهر است. همه‌گی گرسنه ایم. برای ناهار توقفی می‌‌کنیم. ناهاری می‌خوریم و استراحتی، غافل از این که امروز جمعه است و جمعه ها پس از ساعت ۱۶۰۰، جاده یکطرفه می‌شود، علی‌رغم همه‌ی تابلوهای اخطار پلیس راه.

جاده یکطرفه می‌شود. ما برخلاف جهت در حرکتیم.

از همراهان می‌پرسم:

مگر نه این که جاده یکطرفه است پس چرا ما خلاف جهت حرکت می‌کنیم؟ همراهانم را اعتقاد برآن است که پلیس جاده را از کندوان می‌بندد و یک‌طرفه بودن جاده شامل حال ما که در میانه‌ی راهم نمی‌شود.

استدلال منطقی نیست. جاده از چالوس تا کندوان به سمت تهران یکطرفه شده است و علی‌الصول باید شامل حال ما نیز بشود. ده دقیقه‌ئی بعد پلیس راه، متوقف‌مان می‌کند و می‌گوید که تا ساعت ۱۱ شب باید این‌جا بمانیم تا جاده دوطرفه شود.

بحث و جدل با پلیس بی‌فایده است. همراهان او را به "عقده‌ئی بودن" متهم می‌کنند. می‌گویم:

او وظیفه خودش انجام می‌دهد و هدفش سلامت ما و دیگران است. کسی متوجه حرف من نمی‌شود، حتا همسرم. ولی پلیس وظیفه خودش را انجام می‌دهد و توجهی به استدلات ما ندارد. راه یکطرفه است و تردد ممنوع. والسلام.

دوربینم را برمی‌دارم و به دنبال شکار منظره‌ها می‌پردازم. صدای زنگ گله‌ی گوسفندان، توجهم را جلب می‌کند. گوسفندان و بزها راهی خانه هستند و پسرک چوپانی، پاکشان دنبال آن‌هاست.

 دره‌ی قشنگی است، سبز و خرم و نهری پر از آب در ته آن روان است.

شقایق‌ها گل باز کرده‌اند. من گل شقایق را دوست‌ می‌دارم. چندتائی عکس می‌گیرم و از خارها نیز.

 

 در آن دورها مسجدی است به طرف آن می‌روم. تازه ساز است، حتمن پس از انقلاب ساخته شده است.

چند جوانی با افسر پلیس مشغول صحبت‌اند، می‌روند و می‌آیند، نفر عوض می‌کنند. مرد جوانی بسوی من می‌آید و سعی در تشویق من دارد که از فرصتی  استفاده کرده و حرکت کنم تا او هم مرا دنبال کند. مرتب افسر را فحش می‌دهد. می‌گویم من چنین کاری نمی‌کنم، عجله‌ئی هم ندارم. اگر دوست داری راه باز است بفرما. بوی تند الکل از دهنش به مشامم می خورد. عقب گرد می‌کنند تا از بی‌راهه خود را به نوشهر رسانند.

ساعت نه شب، اتومبیل پلیس راه، به کمک خودروهای متوقف شده می‌آید. از ما می‌خواهد  با حفظ حداقل بیست متر فاصله با اتومبیل جلوئی، او را که با چراغ‌گردان‌ روشن حرکت می‌کند، دنبال کنیم.

قافله‌ی جامانده‌ها بحرکت درمی‌آید. اتومبیلی، بی‌‌توجه به یکطرفه بودن جاده، از ما سبقت می‌گیرد و در پیچ جاده چشم‌اش به چراغ گردان خودروی پلیس می‌افتد، عقب می‌کشد. نه برای حفظ جان خود و دیگران بلکه از ترس جریمه و گیردادن پلیس و آهسته‌تر می‌راند. اما فرصت را از دست نمی‌دهد و همین که اتومبیل پلیس در سر پیچی محو می‌‌شود از دو اتومبیل جلوئی‌اش، سبقت می‌گیرد.

 صدای "احمق" دیگر راننده‌گان بلند می‌شود. براستی راننده‌ی احمقی است.

حدود دوازده شب به مقصد می‌رسیم، خسته و کوفته.

 

 

 

  وارد سلمان‌شهر شده‌ایم که زمانی " مُتل قو" نامیده‌ می‌شد و قرار است چند روزی این‌جا بمانیم.

+ نوشته شده توسط محمد افراسیابی در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 و ساعت 23:35 |

به خانه‌‌اش تلفن می‌کنم. خانه نیست، مادر همسرش می‌گوید.  نیم ساعتی پیش راهی کارش شده است. چه کاری؟ 

 تلفن محل کارش را می‌گیرم.

ده- دوازده سالی می شود که همدیگر را ندیده‌ایم. آخرین دیدارمان زمانی بود که او تازه از زندان آزاد شده بود . من نیز پس از سالیانی دوری، تازه به وطن بازگشته بودم. ازدواج کرده بود با یکی از هم بندی‌های‌اش، دو فرزندی هم داشتند. خانمش دوره‌ی تخصص‌اش را می‌گذراند. ولی خودش بی‌کار بود. اما حالا کار می‌کند، چه کاری؟

 

به محل کارش زنگ می‌زنم. خودش است. علی، علی رشتی با همان لهجه‌ی شمالی و با همان مهربانی. صدای مرا پس از گذشت این همه سال می شناسد. به شوخی می‌گوید:

منقل کباب‌پزی‌ات را نمی خواهی؟

بیاد می‌آورم شبی را که به منزلمان زنگ زده بود برای به عاریه گرفتن منقل کباب‌پزی. گفته بود که میهمان دارد و میهمانان‌اش، هوس کباب کرده‌اند. باران می‌برید. خودم منقل را به در خانه‌ش بردم. در یک محل زندگی می‌کردیم. او اغلب،عصرها بدیدار ما می‌آمد. گفته بود که تعدادی همشهری به خانه‌اش آمده‌ا‌‌ند، او همیشه میهمانانی در خانه داشت.

فردای همان شب، دوست مشترکی زنگ زد و حال علی را از من گرفت. گفتم:

دیشب دیدم‌اش و داستان بردن منقل کباب‌پزی را برای او شرح دادم. دوستم گفت که همان شب به خانه‌اش ریخنه‌اند، هم خودش و هم میهمانان‌اش را دستگیر کرده‌اند. و از من خواست تا به خانه‌اش بروم و سر و گوشی آب دهم.

خانم صاحب خانه که در میانه‌ی پاگرد ساختمان با جمعی مشغول پاک کردن باقالی بود، منکر همه چیز شد، حتا داشتن چنان مستاجری چون او.

خوب موضوع روشن شد  و دیگر نیازی به پی‌گیری نداشت. علی را گرفته بودند. به چه اتهامی؟ و با چه کسانی؟ اطلاعی نداشتم.

کم کمک موضوع روشن شد. اطلاعات بیشتری درز کرد. فهمیدیدم که روز قبل از دستگیری،به محل کارش رفته بوده‌اند برای دستگیری‌اش. علی دیگری را که با او شباهت اسمی داشته بود، گرفته بودند. تا جا داشته بود، زده بودنداش، برای گرفتن اقرار. زمانی که اطمینان یافته بودند که چون دزد ناشی به کاه‌دان زده‌اند، بیجاره را آش و لاش، و لاش، رها کرده بودند.

علی رفت و منقل  کباب‌پز هم. هشت سالی آن تو بود. یکی از یارانش اعدام شد. نمی‌دانم چند نفر بودند و چه کسانی. محمود را می شناختم و همسرأش را نیز. محمود از بنیان گذاران فدائیان خلق بود و هم رزم کاظم سلاحی که در سال 1350 اعدام شد. بعد از انقلاب  که زندان‌های شاهنشاهی به  دست انقلابیون باز شد، او هم آزاد شد.  در گچساران بود برادر کاظم رفته بودیم  که تازه از زندان آزاد شده بود. مسئول خانه‌ی فدائی آن‌جا بود. وارد محوطه که شدیم،  با

آخوندی صمیمانه مشغول بحث بود. او را تا در خروجی بدرقه کرد. بعد پیش ما  آمد. دوستم، هم او که داستان گرفتاری علی به من تلفنی گفت، مرا به او معرفی کرد.آن دو در زندان با هم آشنا شده بودند. برادر کوچک کاظم نیز آنجا بود. او هم در سیزده –چهارده سالگی بهمراه برادر بزرگترش، راه برادران از دست رفته‌اش را گرفته و به چریک ها پیوسته بود. در هنگام حمله به بانکی، رئیس بی‌گناه بانک را که از هم همکلاسی‌های من بود، کشتند. برادر بزرگترش؛ حسین؛ اعدام شد و رضا محکوم به حبسی طولانی یا ابد. این خانواده سه پسرشان را در زمان شاه از دست داده بودند، دو نفرشان اعدام شدند. دیگری؛ جواد؛ تا آخرین فشنگ برای تصرف کلانتری پاچنار جنگید. پس از ته کشیدن فشنگ‌هایش، آخرین را توی مغز خود خالی کرد که گرفتار نشود.

دریغ! ایده‌ئولوژی باطل زندگی آنان را به باد داد و زندگی دیگرانی را نیز.

بعدها محمود را دو سه باری بر حسب تصادف دیدم. آخرین بار، پالتوی گل گشادی به تن داشت و ته ریشی گذاشته بود و تسبیحی در دست داشت.

علی می‌گوید بچه‌هایش بزرگ شده‌اند. جای خوشوقتی است. سروسامانی گرفته است. مغازه‌ئی هم باز کرده است، هم برای سرگرمی و هم کمک معاش.

می‌گوید حدس می‌زنم که بلاگی داشته باشی و چیزهائی بنویسی، چندباری من ای‌ میلی درست کرده‌ام ولی گرفتاری‌های روزگار و نبود امکانات،سد راهم شده است و حساب ای‌میلی به تعطیلی انجامیده است.

باز هم می‌پرسد که منقل کباب‌پزی‌ات را نمی خواهی؟ می‌گویم داستانش را خواهم نوشت و به او قول دیدارمی‌هم. اما نه امکان دیداری دست می‌دهد و نه حتا امکان مکالمه‌ی تلفنی دیگری.

+ نوشته شده توسط محمد افراسیابی در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 و ساعت 6:40 |

مقاله‌ی زیرین را می‌خواندم، بیاد دوستی دیرین افتادم. ( چند سالی است بدلایلی شخصی ارتباطم را با او قطع کرده‌ام ولی دوستی‌اش را نمی‌توانم فراموش کنم)

سراغش را از دوست مشترکی گرفتم زمانی که در همدان بودم. دوست مشترکمان گفت که او در فلان مسیر مسافرکشی می‌کند.

دلم سوخت که او در سن بالای هفتاد ساله‌گی و پس از سال‌ها به قول خودش" الف با فروشی" برای تامین مخارج روزانه‌ی خانواده‌اش، باید مسافرکشی کند.

 

 

زیبائی و اختناق

نوشته‌ی:

  jenny Wennbergسر دبیر روزنامه‌ی محلی  Arbetarbldet

 

 

به ساده‌گی می‌شود کوبا راتحقیر کرد اما بسیار ساده‌تر می‌شود دوست‌اش داشت. در این کشور, عشق و اختناق درهم آمیخته است. مشکل است که در برابر سیاست کوبا احساس بدی بتو دست ندهد ، به همان سان سخت  است که نگران کشور و ساکنان‌اش نباشی.

کوبا وحشتناک زیباست. هاوانا فرسوده است اما دلربا است.  بر روی دیواره‌های ساختمان‌های شهر، رد پای دوران استعمار باقی است و نشان‌ می‌دهد که این شهر زمانی، بطرز باورنکردنی زیبا و شسته رفته بوده باشد. ولی از  روبناهای فرسوده‌ی ساختمان‌های امروزه‌ی هاوانا، این احساس  بتو دست می‌دهد  که در شهر و کشوری قدم گذاشته‌ئی که مردم‌اش استحقاقی بیشتر از این‌ها هستند.

منطقه‌ی کوهستانی وینالس، ترا به چشم‌اندازی دعوت می‌کند که ببشتر شباهد به عکس‌های  روی کارت پستال‌ها دارد،  با آن خاک سرخ رنگش و کوه‌های پوشیده از درختان تخل‌اش.

سواحل کوبا گوشه‌ئی است از بهشت. کوبا جمع اضداد است. در آن واحد هم قشنگ است و هم رنجور، هم  داغِ و هم  یخ‌زده  از  حکومت دیکتاتوری. مملو است از شادی‌، موسیقی،  فشارهای سیاسی، فقر و تنفر از این که اگر اظهار عقیده‌ئی کنی، گفته‌ات انتقاد به رژیم تلقی می‌شود.

 

 به کوبا که وارد می‌شوی انگار پا به سرزمینی  نهاده‌ئی که اوضاع‌اش هم می‌چرخد و در عین حال نمی‌چرخد. دو نوع پول در گردش است.  یکی برای توریست‌ها و دیگری برای کوبائی‌ها. مغازه‌هائی  به توریست‌ها تخصیص داده شده است و فروشگاه‌هائی به کوبائیان. اتوبوس‌هائی خاص جهانگردان است و اتوبوس‌هائی ویژه‌ی کوبائی‌ها.

 

خواستاران پزوی قابل تبدیل "ارزی مخصوص توریست‌ها  که کوبائیان را به آن دسترسی نیست" در خیابان‌ها بدنبالت راه می‌افتند.

گرچه دیدار من از کوبا به دوسال پیش باز می‌گردد و سفرم فقط دیداری بود، دوهفته‌ئی که برای گذراندن مرخصی، اما یاد مانده‌هایم، هنوز زنده اند.

 سوار تاکسی‌ئی شدم که راننده‌اش جوانی بود در سن و سال خودم. او برایم تعریف کرد که در واقع فارغ‌التحصیل دانشکده‌ی معلمی است. اما چون حقوق‌ معلمی کلن نمی تواند با در آمدی که او از بردن گردش‌گران خارجی به این سو و آن سوی هاوانا، نصیب‌اش می‌کند، رقابت کند، ترجیح داده است، بجای تربیت و تدریس نسل آینده، توریست‌های خارجی را در هاوانا می‌چرخاند. حقوق یک کارمند دولت در ماه برابر است با 10 دلار آمریکائی. انعامی که او به عنوان شوفر، در یک شب از مشتریان‌اش می‌گیرد باید به مراتب بیش از چنان  مبلغی باشد.

 

بر اساس آمار، کارِ آموزش و پرورش و خدمات بهداشتی نتیجه بخش بوده است. اما در زمینه‌های پیشرفت تکنیک و صنعت توریسم، روش جاری در کوبای امروزی، واقعیت دیگری مغایر خواسته‌های کاسترو است. واقعیتی که حقوق ماهانه دیگر ده دلار نیست، واقعیتی حاکی از فراوانی مادیات، آزادی بیان و مطبوعات، کالاهای سرمایه‌ئی و مصرف. و به نظر می‌رسد این رویه‌ئی جذاب باشد. دقیقن مشابه آزادی‌ئی که مردم را به سفرهای متهورانه‌ روی خلیج بسوی آمریکا می‌کشاند. بسیاری سخن از محاسن چنین پدیده‌ئی می‌گویند و افرادی بیشتر به ذکر معایب آن می‌پردازند .

دیدار از کوبا به مثابه دیدار از زمانه‌ی دیگری است. مصرف و ریخت وپاش چیزی نیست که انسان بخاطر آن راهی کوبا شود. حتا اگر عجیب به نظر آید ولی چنین چیزی تسکین دهنده است که در شهر چند میلیون نفری هاوانا، باشی و با وجود آن بیش از اندازه‌ی نیازت، مصرف نکنی. اما پدیده‌ئی که شاید برای یک سوئدی، تسکین دهنده باشد، برای  یک کوبائی، حقیقتی تلخ است. کمبود مواد غذائی خود مشکلی است. اجناس کوپنی دولتی کفاف نیازهای مردم را نمی‌کند.

زنی‌ سالخورده جلویم می‌آید و می‌خواهد روغن خوراکی‌اش را از او بخرم. احساس ناخوشایندی به انسان دست می‌دهد. این احساس چندش آور را که  تو از  یک زنده‌گی مرفهی برخوردارهستی، در کوبا نمی‌توانی از خود دور کنی. دیدن زنان و مردان جوان کوبائی،  با توریست های غربی‌ مسن، لرزه بر اندام‌ات می‌اندازد. این که از اتوبوس پیاده شوی و شاهد مردمانی باشی که می‌خواهند که تو فقطـ(casa particular) اتاق خانه‌ی آنان را اجاره کنی، اذیت‌ات می‌کند، با تمام واقعیت قابل قبولش.

به همراه همسفرم، روی نیم‌ کتی در پارکی در هاوانا نشسته‌ایم، پیر مردی پیش می‌آید و در کنار ما می‌نشیند. و می‌پرسد:

راجع به کوبا چگونه فکر می کنید؟

 و من و همسفرم چون هر میهمان خوبی، مودبانه پاسخ‌اش می‌دهیم:

  زیبا است.

مرد صدای‌اش را پائین می‌آورد، نگاهی به اطراف می‌اندازد و توضیح می‌دهد که زندگی کردن در کوبا وحشتناک است. او دردمند است و فهم‌اش هم زیاد مشکل نیست.

در کوبا نشانه‌ئی از رعایت حقوق مردم، آزادی‌های فردی و وفور مادی که برای ما سوئدی‌ها، دسترسی به آن‌ها امری بدیهی است، وجود ندارد. کوبا هم اکنون پنجاه سال است که با فیدل کاسترو و انقلابش زیسته است، انقلابی که همه‌ی دارائی‌ها خصوصی  را مصادره و دولتی کرد، حق آزادی بیان را خفه نمود و کوبائیان را از جهان اطراف خویش با کمک بی‌دریغانه‌ی آمریکا، ایزوله ساخت. اگر چه کاسترو هر گونه مقاومت و ابراز عقیده‌ی مخالفی را در نطفه خفه کرده و می‌کند ولی ترک‌های پدیدار شده‌ی روی دیوار،  بوضوح بچشم می‌خورد. هر چه بیشتر مزه‌ی شیرین آزادی به درون کوبا راه ‌یابد، احتمال تغییر حکومت کوبا هم، بیشتر می‌شود.

 با این امید که این تغییرات موازی با شرایط و خواسته‌ی مردم کوبا باشد و با کمک سازمان‌های بین‌المللی.

کوبا دیکتاتوری فشرده‌ای است در جزیره‌ی کوچکی در دریای کارائیب. هم جذاب است و هم ناخوش‌آیند. سرزمینی که نمی‌شود قلبن فراموشش کنی. کوبا وسوسه می‌کند و می‌فریبد.

 

بدور از تضییقات موجود، هستند مردمی که به زندگی‌شان ادامه می‌دهند مردمی که می‌گریند، می‌خندند، می‌رقصند، عشق می‌ورزند، متنفرند، کار می‌کنند، به تجزیه و تحلیل مسائل می‌پردازند، دفاع می‌‌کنند و یا این که از کاسترو فاصله می‌گیرند و می‌میرند.  و متاسفانه آشکار است که می‌ترسند از گفتن آن‌چه بدان می‌اندیشند، و زمانی‌ که انتقادی از رژیم کوبای خودشان می‌کنند، می‌خواهند که نامی از آنان برده نشود حتا در روزنامه‌های محلی سوئدی.

 

آنان لایق چیزهای بیشتری هستند از آن چه کاسترو به آنان روا داشته است و آمریکا برای آنان تدارک دیده است. آنان لایق آینده‌ئی هستند با شرایطی که خودشان دوست دارند.

+ نوشته شده توسط محمد افراسیابی در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 و ساعت 11:7 |

شب جمعه است. لاله به شهر ما آمده است برای اجرای کنسرت. و شیوا دو بلیت برای بابا و مامان خریده‌است. خودش به مرخصی‌ رفته است، بهمراه شوهرش.

از نزدیکی‌های یوته‌بوری زنگ می زند و تذکر که کنسرت ساعت شش شروع خواهد شد. از بی‌حواسی بابا، با خبر است.

می‌گویم‌اش:

 نه نگران مباش! نیم ساعتی مانده است و مامان نیز، چون همیشه، از یک ساعت، کفش و کلاه کرده، آماده است.

راهی محل کنسرت می‌شویم. کسی نیست. پارکینک خالی است. زوج جوانی هم دنبال در ورودی هستند.  جلوی درِ ورودی را با پرده‌ی سیاهی پوشانیده‌اند. می‌گویم:

 نکند سوئدی‌ها هم بله‌، و یا شاید کار لاله است و قصد نوحه خوانی دارد.

 دختر نوجوانی هم پیدای‌اش می‌شود و دیگر هیچ. ساعت شش است، لاله دارد تمرین می‌کند، از باز شدن در خبری نیست. دو سه نفری مامور انتظامات بدرون می‌روند. دختر جوان می‌گوید که دوستم زنگ زده و خبر داده است که ساعت اجرا به هشت شب تغییر داده شده‌است. همسرم بدرون می‌رود، خبری می‌گیرد، درست است.

ساعت هفت و نیم برمی‌گردیم. جمعیت گرد آمده است. اول پسر جوانی دو سه ترانه می‌خواند، استفان به روی صحنه می‌آید، میدان را گرم می‌کند.

لاله پیدای‌اش می‌شود، سرو صدائی می‌کند. کف ممتد حاضرین.

هی! یعنی سلام! گیتارش بر می‌دارد و می‌خواند.

نمی‌دانم چرا در تمام مدت افکارم توی لبنان است؟ شاید بدلیل وجود لاله است. او نیز آوراه‌ی جنگ است و بی‌عدالتی. در پنچ ساله‌گی وطن را بهمراه خانواده‌اش ترک کرده‌است. مدتی در روسیه بوده‌است، پدرش را در کودکی از دست می‌دهد و برادر بزرگش را نیز مواد مخدر از او می‌گیرد. در ترانه‌های‌اش که سروده‌ی خود اوست، غمی نهفته است، غم دوری، غم غربت. گاهی گیتار می‌زند، انواع مختلف که من تفاوتی میان آنان نمی‌بینم و زمانی پیانو. به پشت طبل‌ها می‌رود، سر و صدائی ایجاد می‌کند که فرح انگیز است و می‌‌خواند. مردم با اویند و او با مردم است. نهایت آخرین ترانه اش را به فارسی می‌خواند. استفان گفته بود که باو می‌گویم هم‌وطنانت نیز در میان حضار هستند.

چراغ‌های سن خاموش می‌شود، مردم در حال ترک کردن محل هستند که صدای لاله شنیده می‌شود.

راستی داری  می‌روید؟  فکر کرده‌بودم براینان کمی طبل بنوازم و شما برقصید. و می‌نوازد و می‌خواند و استفان او را همراهمی می‌کند.

اما من در لبنانم در ایرانم. به درد پدر و مادر اکبر محمدی می‌اندیشم و بمردم خودمان که اجازه‌ی شرکت در خاکسپاری را هم ندارند.

 یاد روزهای انقلاب می‌افتم که یکی از سران رِژیم شاهی ، گویا ازهاری بود، گفت " کشته هفت دارد، چله دارد، سال‌گرد دارد".

اما فرزندان انقلاب خوب جلوی این هفته ها، چله‌ها و سال‌گردها را گرفته‌اند و تازه قبرها را نیز نابود می‌کنند. ولی مگر رژیم شاهی نیز جنازه‌ی اعدامی‌ها را ناشناس به خاک نمی‌سپرد؟

 

به سراغ روزنامه‌ Arbetarbldet  می روم و Kennet Lutti.

او را نیز غم بی‌کسان است و جنگ‌زده‌گان.  در مرخصی است، در جزیره‌ئی ساکت در شبه جزیره‌ی بالکان و در اندیشه جنگی است که قربانی‌یانش چون همیشه بی‌گناهان‌اند. 

 

به نوشته‌اش توجه کنید! 

 تلویزیون یونان، شب‌ها، حد اقل ساعتی را به تعبیر و تفسیر جنگ اسرائیل علیه لبنان اختصاص  می‌دهد. بزرگ اشاراتی دارد از ویرانی‌ها، مردم جنگ‌زده‌‌ی  در حال فرار و توضیحات مسخره‌ی ِ خون‌آلوده‌یِ اسرائیلی‌ها، مبتنی بر ضرورت اجبار در نابودسازی جنوب لبنان.

تونی بلر اعلام می‌کند که هرگز پشت به اسرائیلیان نخواهد کرد حتا اگر این امر منجر به نابودی زندگی هزاران لبنانی شود.

در این جنگ، ‌چون جنگ همیشه‌گی اسرائیل علیه فلسطینیان، ارزش زندگی  مسلمانان، از زندگی متجاوزین کمتر است. و چنین بوده است دیدگاه  استعمارگران از ابتد تا به امروزا، بدور از اینکه چگونه عمل خویش را در لفاف کلمات آزادی، دموکراسی و یا دفاع  متقابل در مقابله با تروریست، پیچیده و می‌پیچند.

اسرائیل خواهان کنترل کامل است بر روی زمینی است که آن را از فلسطینیان دزدیده است،  مضاف بر آن، هرگونه حرکت مقاومتی در برابر تروریسم دولتی و راسیسم رو به رشد را، ریشه‌کن می‌کند. این یک امپربالیسم خالص است اما غیرممکن بدون حمایت آمریکا.

+ نوشته شده توسط محمد افراسیابی در شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت 20:55 |