۴ خرداد ۱۳۸۵
راهی شمال میشویم. روز جمعه است. مردم تهران به خنکای کوه پناه بردهاند. جاده چندان شلوغ نیست، شلوغ با معیار ایرانی. رانندهگی رانندههای جوان تماشائی است. به خصوص سرعت گرفتن شان، نه راهنمائی میزنند و نه اصول ایمنی جادهها را مراعات میکنند. خط ممتد، پیچهای بدون دید و سلامت خودشان، سرنشینان خودروئی که میرانند و زندهگی دیگر مردم، گویا برای آنان ارزشی ندارد. مهم نشان دادن جرئت رفتن به استقبال مرگ است. با بوقی ممتد، اخطاری به رانندهی "مزاحم" داده و نیشخندی به معنای "گاریچی" وسپس بیلاخی چاشنی آن.
کنارهی جاده پر است از اتومبیلهای پارک شده، هرجا سبزهئی هست و سایهئی، عدهئی نیز نشستهاند و مشغول به تهیهی ناهار.
جاده ترمیم شده است. اما کشش این همه خودرو را ندارد. تونلهایِ جدیدی حفر شدهاست و تونلهای قدیمی هم تعریض شدهاند. تونل کندوان را رد میکنیم، ترافیک سبکتر میشود. حدود سه بعد از ظهر است. همهگی گرسنه ایم. برای ناهار توقفی میکنیم. ناهاری میخوریم و استراحتی، غافل از این که امروز جمعه است و جمعه ها پس از ساعت ۱۶۰۰، جاده یکطرفه میشود، علیرغم همهی تابلوهای اخطار پلیس راه.
جاده یکطرفه میشود. ما برخلاف جهت در حرکتیم.
از همراهان میپرسم:
مگر نه این که جاده یکطرفه است پس چرا ما خلاف جهت حرکت میکنیم؟ همراهانم را اعتقاد برآن است که پلیس جاده را از کندوان میبندد و یکطرفه بودن جاده شامل حال ما که در میانهی راهم نمیشود.
استدلال منطقی نیست. جاده از چالوس تا کندوان به سمت تهران یکطرفه شده است و علیالصول باید شامل حال ما نیز بشود. ده دقیقهئی بعد پلیس راه، متوقفمان میکند و میگوید که تا ساعت ۱۱ شب باید اینجا بمانیم تا جاده دوطرفه شود.
بحث و جدل با پلیس بیفایده است. همراهان او را به "عقدهئی بودن" متهم میکنند. میگویم:
او وظیفه خودش انجام میدهد و هدفش سلامت ما و دیگران است. کسی متوجه حرف من نمیشود، حتا همسرم. ولی پلیس وظیفه خودش را انجام میدهد و توجهی به استدلات ما ندارد. راه یکطرفه است و تردد ممنوع. والسلام.
دوربینم را برمیدارم و به دنبال شکار منظرهها میپردازم. صدای زنگ گلهی گوسفندان، توجهم را جلب میکند. گوسفندان و بزها راهی خانه هستند و پسرک چوپانی، پاکشان دنبال آنهاست.
درهی قشنگی است، سبز و خرم و نهری پر از آب در ته آن روان است.
شقایقها گل باز کردهاند. من گل شقایق را دوست میدارم. چندتائی عکس میگیرم و از خارها نیز.
در آن دورها مسجدی است به طرف آن میروم. تازه ساز است، حتمن پس از انقلاب ساخته شده است.
چند جوانی با افسر پلیس مشغول صحبتاند، میروند و میآیند، نفر عوض میکنند. مرد جوانی بسوی من میآید و سعی در تشویق من دارد که از فرصتی استفاده کرده و حرکت کنم تا او هم مرا دنبال کند. مرتب افسر را فحش میدهد. میگویم من چنین کاری نمیکنم، عجلهئی هم ندارم. اگر دوست داری راه باز است بفرما. بوی تند الکل از دهنش به مشامم می خورد. عقب گرد میکنند تا از بیراهه خود را به نوشهر رسانند.
ساعت نه شب، اتومبیل پلیس راه، به کمک خودروهای متوقف شده میآید. از ما میخواهد با حفظ حداقل بیست متر فاصله با اتومبیل جلوئی، او را که با چراغگردان روشن حرکت میکند، دنبال کنیم.
قافلهی جاماندهها بحرکت درمیآید.
اتومبیلی، بیتوجه به یکطرفه بودن جاده، از ما سبقت میگیرد و در پیچ جاده چشماش به چراغ گردان خودروی پلیس میافتد، عقب میکشد. نه برای حفظ جان خود و دیگران بلکه از ترس جریمه و گیردادن پلیس و آهستهتر میراند. اما فرصت را از دست نمیدهد و همین که اتومبیل پلیس در سر پیچی محو میشود از دو اتومبیل جلوئیاش، سبقت میگیرد.
صدای "احمق" دیگر رانندهگان بلند میشود. براستی رانندهی احمقی است.
حدود دوازده شب به مقصد میرسیم، خسته و کوفته.
وارد سلمانشهر شدهایم که زمانی " مُتل قو" نامیده میشد و قرار است چند روزی اینجا بمانیم.



. و شیوا دو بلیت برای بابا و مامان خریدهاست. خودش به مرخصی رفته است، بهمراه شوهرش.