تبليغاتX
عمو اروند

 

این مطلب را دو سال پیش در این‌جا نوشته بودم ولی خواندن اخبار دفاع مقدس، یاد روز لعنتی را در ذهنم زنده کرد.

توی اتاق کارم نشسته بودم که سر و صدای« وا اماما»ی مردی از میان سالن بگوشم رسید. رفتم بیرون و از بالا، نگاهی به داخل سالن کردم. مامورین گارد بندر وگمرک و تعدادی ازکارمندان دور مردی که هیستریک جیغ می‌کشید و امام را به کمک می‌طلبید، جمع شده‌بودند. مسئول صندوق عصبی بود و دیگران مشغول ساکت کردن مدعی. پائین رفتم و جویای مسئله‌ی مورد اختلاف شدم. شاکی با قیافه‌ی حق بجانبی رو بمن کرد و گفت:

می بینید! دو ماهه که برای ترخیص این کالا مرا سر می‌گردانند.

نگاهی به اظهارنامه‌ئی که به طرفم دراز کرده‌بود، کردم. امضایم زیر آن بود و تاریخ همان روز را داشت. چند دقیقه‌ی پیش موافقتم را با گرفتن چک بانکی از صاحب کالا در عوض وجه نقد و یا ضمانتنامه‌ی بانکی، به امور مالی اعلام کرده بودم. پرسیدم:

تو همانی نیستی که چند لحظه پیش به دلیل وضع موجود و علی‌رغم بخشنامه‌های اداری، با پرداخت حقوق و عوارض گمرکی‌ات بصورت چک، موافقت نموده‌ام؟

طرف نگاهی بمن کرد. به جایم آورد و آهسته گفت:

بله.

پرسیدم پس داد و فریادت برای چیست و چرا چنین سر و صدائی راه انداخته‌ای؟

من منی کرد و آهسته گفت:

دو ماه است گرفتار اداره‌ی بندرم. ولم نمی‌کنند.

پرسیدم:

تو چه نوع تاجری هستی که تفاوتی میان بندر و گمرک را نمی‌گذاری؟ زیر یک سقف یا در یک محیط بودن که ...

 

صدای غرش هوا پیماهای جنگی و صدای انفجارهای پیاپی، گفتگوی ما را قطع کرد. تا بخود آمدم، همه رفته بودند و اظهارنامه، دردست من باقی‌مانده بود. سالن تهی از مردم بود. متصدی صندوق مشغول قفل کردن محل کارش بود. رضا هم‌کار و خاله‌زاده‌ام، اظهار نامه‌ئی ‌بدست و با رنگی پریده از ته سالن، بی‌حال و ترسان، بسوی من قدم بر می‌داشت.

آقا! فکر می‌کنم بمب به خانه‌ی سازمانی پشت اداره اصابت کرده، بریم سری به اونجا بزنیم.

بیرون رفتیم. هم‌کاران ایستاده بودند و هریک تفسیری می‌کرد. مردم جمع شده بودند. عده‌ئی کف می‌زدند.

علی با سبیل‌های کلفت آنچنانی‌اش و قد بلندش، جلو در ایستاده بود و با حرارت به لهجه‌ی غلیظ آبادانی توضیح می‌داد که :

جت‌های خومون بودن. بصره را کوفتن و سلامت برگشتن.

صدای الله اکبر از جانبی بلند شد و اوج گرفت و همه با آواز دهنده، هم‌صدا شدیم.

گفتم علی؟ رضا می‌گه: بمب به خانه‌های سازمانی اصابت کرده و نگران خانواده‌ی توئه. تو می‌گی جت‌های خومونی بوده‌اند؟

جواب داد: نه آقا. من خونه بودم. بچا سالمن واللا. بمب‌با اونور کارون منفجرشدن.

و رضا نفس راحتی کشید.

هم کاران، دوره‌ام کرده بودند. این یکی حرفی می‌زد، دیگری سئوالی می‌کرد و سومی به جای من، جواب‌اش می‌داد.

ما از روزها پیش نگران حمله‌ی عراقی ها بودیم. من مات و گیج و مبهوت، گاهی به این و زمانی به آن، گوش می‌کردم. بچه‌ها رفته بودندتهران و نگرانی آنها هم بود و از دیگر جهت خوش‌حال از نبودشان در ابادان. یکی از هم‌کاران به میان آمد و گفت:

ادارهِ آموزش و پرورش کلن نابود شد، با تمام کارمندانش. دود تمام منطقه را فراگرفته و آتش از همه جا زبانه می‌کشه.

سکوتی سنگین بر قرار شد. مات و مبهوت بهم نگریستیم. علی نطق‌اش کور شده بود و از حسرت و درد، موهای سبیلش را می‌کند. فحشی نثار صدام کرد و دیگر حرفی نزد.

خبر سوختن کودک نوزاد یکی از هم‌کاران، که با اتومبیلش از منطقه‌ی مورد حمله در حال عبور بود، سکوت را بیشتر کرد. دیگر سکوت تنها نبود. ترس بود. ترس مرگ و نگرانی اعضای خانواده.

صدای غرش توپ‌ها از دو سوی کارون بلند شده بود. کبوتران درحال پرواز، با شنیدن شلیک توپ‌های عراقی، به این طرف کارون می‌آمدند و از ترس غرش صدا توپ‌های خودی، به طرف عراق پناه می‌برند. ادارات عملن تعطیل شده بود. به کنارهِ‌ی شط رفتم. گاردی‌ها، نگران تحرکات آن سوی کارون بودند. با شنیدن صدای سوت ممتد خمپاره‌ها، که بعدا ؛خمسه خمسه؛ نام گرفتند، جای امنی، در آن ناامن‌آباد جستجو می‌کردند. صدای مهیب هر انفجاری، صدای شیون و زاری مادری در غم از دست دادن همه چیز را بدنبال داشت. ولی هنوز عمق فاجعه پیدا نبود. صدای انفجار و خرد شدن شیشه‌ها مرا به خیابان عقب اداره کشاند. بمبی در همان نزدیکی‌ها اصابت کرده‌بود، گلوله‌ی توپی بود یا خمپاره‌ئی، نمی‌دانستیم. کناره‌ی دیواره‌ی اداره ایستاده بودیم که ناگهان و خود جوش بانگ زیبای سرود:

«ای ایران ای مرز پر گهر» بلند شد.

همه با هم به خواندن سرود پرداختیم.

آری! جنگ آغاز شده بود.

 

عصر که به خانه رفتم، ازفرط خسته‌گی متوجه سکوت محل‌مان نشدم. برق رفته بود. «جنراتورهای پالایشگاه از کار افتاده بود».عملی که تا دیروز، اتفاق‌اش برای آبادانی‌ها محال می‌نمود، به واقعیت پیوسته بود. دوشی گرفتم و تشکی ابری توی حیاط عقبی «بوی روم» پهن کردم و بلافاصله به خواب عمیقی فرو رفتم. بیدار که شدم « باوارده » را تاریکِ تاریک یافتم و خانه همسایه‌گان تهی از ساکن.

 تلفن‌هایم را کسی جواب نگفت. نه! زنده بشری در بوارده‌ی جنوبی پیدا نمی‌شد. تنها ایستاده بودم و فکر می‌کردم که چه بلائی به سر همسایه‌گانم آمده است که صدائی پرسید:

کی هستی و اینجا چکار می‌کنی؟

پاسدار ایستگاه تلویزیون بود. جلو آمد. مرا شناخت و پرسید که آیا داخل خانه رفته‌ام.

گفتم: آری. دو ساعتی داخل خوابیده بودم.

توی این گرما؟

نه توی حیاط پشتی.

و اضافه کرد که:

پس باید متوجه مورد اصابت قرار گرفتن اتاق پشتی شده‌باشی! در یخچال باز بود. ما درش را بستیم. ولی سوراخ بزرگی توی دیوار پشتی ایجاد شده است.

احوال همسایه‌ها را پرسیدم.

گفت: همه را تخلیه کردیم. این جا منطقه‌ی جنگی اعلام شده. تانک فارم زیر آتش مدام عراقی‌هاست و ایستگاه تلویزیون نیز. اگر جائی داری، از اینجا برو! و اگر هم جائی نداری، پتوئی بردار و بیا پیش ما. ماندن در اینجا خطرناک است. ما سنگری موفتی کنده‌ایم. برای تو هم جا هست.

ماشینم را سوار شدم و برای همیشه خانه‌ام را ترک کردم.

و تا بامروز به آنجا برنگشته‌ام.

 

در این زمینه:

وقتی ديوانه‌ای به تو حمله كند

+ نوشته شده توسط محمد افراسیابی در جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 23:20 |

 

جنگ قدرت بود میان آن که مجهز به سلاح جنگی بود و آن دیگری که تمام قدرت‌اش جمع می‌شد در قلم‌اش و قلم در آن سرزمین هیچ‌گاه صاحب قدرتی نبوده‌است.

آن که تفنگ داشت و ضابط دادگستری بود، سرکار استواری بود از اهالی سرد سیر و مامور در دیاری که نه از سرما و برف خبری بود و نه از وسائل خنک کننده‌. مقر حکم روائی‌ او خانه‌‌ئی معمولی بود، ساخته شده از سنگ و گچ و با سقفی نه چندان بلند و پوشیده شده با چوب‌های چندل وارداتی از آفریقائی جنوبی. بر بام پاسگاه‌اش، آنتن بی‌سیمی بود که نشان برتریش بود بر دیگر ماموران دولتی که وسیله‌ی ارتباطشان یا پست دولت شاهنشاهی بود که سرعتی معادل سرعت حلزون داشت و یا تلگراف که مفادش قبل از این که به دست صاحبش برسد، توسط مامور زدن مرس، به اطلاع ذینفعانش رسیده بود.  و سرکار استوار با فرماندهانش می توانست به محض نیاز حد اقل حرفش را با او یا آنان در میان گذارد.

آن دیگری؛ بخشدار؛ مردی تحصیل کرده بود، او هم از مناطق سرد و چون همکار نظامی‌اش، محل استفرارش، خانه‌ی سنگ و گچی بود منتها بدون بی‌سیم. نه تفنگی داشت و نه حق بازداشت کسی را.

او، مرد صاحب تفنگ، آمده بود تا نطم نطام شاهنشاهی را پاس دارد و این دیگری حامی سیاست داخلی دولت. ولی  آبشان در یک جو نمی‌رفت و هردو با هم در تضاد بودند و همدیگر را بر نمی‌تافتند.

دکتر دنبال کارخودش بود. حقوقی مکفی می‌گرفت وشاید هم در غیرساعات اداری درآمدی اضافی داشت و بابت سرکشی به بیماران در منزل ویزیتی جانانه طلب می‌کرد، نمی‌دانم زیاد با او معاشر نبودم و آن قدر هم در محل نماندم که از جیک و بوک کار آنان سر درآورم. اما می‌دانم مورد غضب سرکار استوار بود.

بدبختی سرکار استوار و زیر دستاننش این بود که فین به دریا راه نداشت، بن بست بود و پشت کوه. دهی که در جنوب به دریا راه نداشته باشد، درآمدی هم برای ژاندارم نداشت. مبارزه‌ی با قاچاق بر عهده‌ی ژاندارمری بود و تیمسار اویسی برای هر پرسنل ژاندارمریع علاوه بر حقوق، به حسب درجه و مقامی پرسنل، ماهانه مبلغی مشخص کرده بود از سهم حاصل از فروش کالای ضبطی، پس از قطعیت حکم قاچاق و فروش آن‌ها. به یاد می‌آورم که سهمیه‌ی ستوان یک‌هائی که سمت فرماندهی‌ گروهان را هم داشتند، ۲۰۰۰ تومان می‌شد. این سرکار ازین سهمیه بهره‌ئی نمی‌برد و دق و دلش را روی مردم خالی می‌کرد و یقه می‌گرفت،  رو کم می‌کرد و شاید هم چیزی در این میانه گیرش می‌آمد.

شکار برنده‌گان و حیوانات آن روزه‌ مثلن ممنوع بود. دکتر تقنگی بادی داشت و گاهی با بخشدار به شکار پرند‌ه‌گانی می‌رفتند از روی تفنن. سرکار استوار از این امر آگاه شده بود و در بزنگاه دکتر را غافل گیر که تو خلاف قانون عمل کرده‌ئی و ...

دکتر خود جیپ کهنه‌ئی داشت که در حال حرکت و یا هنگام زدن استارت، عطسه‌اش می‌گرفت و از اکزوز صدائی چون شلیک تفنگ شکاری بیرون می‌داد.

بخشدار و دکتر سوار بر خودرو می‌شدند و راهی کوه‌های اطراف و دکتر که از مکانیکی سررشته‌ئی داشت، ماشین را به عطسه زدن وا می‌داشت. لحظه‌ئی نمی‌گذشت که ژاندارم‌های موتور سوار از شرق و غرب به محل صدا می‌آمدند. کسی نبود جز دکتر و بخشدار که چائی می‌نوشیدند یا در حال استراحت بودند. سراغ شکارچی را می‌گرفتند، نه بوی دود باروتی  بود و نه خبر از تفنگی. به پاسگاه بر می‌گشتند. بازی چند لحظه بعد از نو شروع می‌شد.

ژاندارم‌ها متوجه موضع سرِ کار گذاشتن سرکار استوار شده بودند ولی سرکار استوار، مجدانه به دنبال گرفتن متخلف بود.

نه دکتر تفریحی داشت و نه بخشدار. گرمای وحشتناک هم اجازه ماندن در خانه را نمی‌داد، پس  چه بهتر که به بیرون بزنند و همدیگر را دست بیندازند.

شبی از زور بی‌کاری، به سراغ دکتر سپاه بهداشت رفتیم که نبود. همکارانش؛ دیپلمه‌های سپاهی؛ الکل طبی خالص را با شربت سینه مخلوط کرده بودند،  نیم روئی و آتشی. تنه‌ی خودکار بیک شده بود، چوب‌دسته‌ی وافور و تیوب مرهم، حقه‌ی وافور و فوری جانانه می‌زدند که ما در را گشودیم پس از تقه‌ئی و عیششان را منغص.

+ نوشته شده توسط محمد افراسیابی در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت 22:20 |

.بخش فین بندر عباس که در پشت کوه؛ ِگنو؛ واقع شده‌است، تنها بخش استان ساحلی است که به دریا راهی ندارد. در آن زمان  ۱۳۳۹  شمسی ، راه‌أش خاکی بود. بخشدارش مرد جوانی بود از مردم آذربایجان. اسم‌أش فراموش‌أم شده است. مرد خون گرمی بود و از میان بخشداران منطقه با گروه ما "صفرکیلومتری‌ها" که برای گذران دوران استخدامی آزمایشی بخشداری، به بندرعباس اعزام شده بودیم، رابطه‌ی خوبی داشت. هروقت به شهر می‌آمد، سری بما می‌زد. تابستان بود و فصل مرخصی. می‌گفت دو سه سالی است که به مرخصی نرفته است. از من خواست که در نبود او، سرپرستی بخشداری‌أش را بپذیرم. موضوع را با استاندار؛ پیروز؛ درمیان گذاشت و حکم سرپرستی را برای من گرفت. با خوشحالی زائد‌الوصفی، خودش حکم را آورد و با هم راهی فین شدیم.

ساختمان بخشداری بد جوری توی ذوق‌ام زد. خانه‌ئی بود با همان سبک و سیاق خانه‌های روستائی، گرد و خاک گرفته و در کناره‌ی ده. تنها مشخصه‌أش تابلوئی بود که از دور داد می‌زد که نشست‌گاه بخشدار است. پله‌ئی پرمرغی و پیچ درپیچ ترا به طبقه‌ی دوم می‌برد. در طبقه‌ی بالا، دوـ‌ سه اتاقی بود که هم منزل بخشدار بود و هم محل کار‌أش. پشت ساختمان تا چشم‌أت کار می‌کرد نخل بود و نخل.

اول اتاق کارش را بمن نشان داد و به طنز گفت که این‌جا محل حکمرانی من است، نامه‌ها‌ را، درپشت میزم باز می‌کنم، می‌خوانم، دستور لازم را زیر نامه می‌نویسم. ولی چون متصدی دفتری ندارم،( دو پست متصدی دفتری و متصدی بخشداری در چارت بخشداری در نظر گرفته شده بود) خودم به آن اتاق تاریک پهلوئی می‌روم، نامه‌ها را توی دفتر اندی‌کاتور، ثبت‌ می‌کنم، برمی‌گردم پشت میز کارم، جوابیه‌‌ئی می‌نویسم و یا اگر اقدام دیگری دارد، شخصن انجام‌اش می‌دهم و به دست قنبری؛ مستخدم بخشداری؛ می‌سپارم‌ تا ماشین‌أش کند. آخر کار ماشین‌کردن نامه‌ها به عهده‌ی اوست.

سر و کله‌ی قنبری پیدا شد. بخشدار مرا به او معرفی کرد و با شادی‌ئی عجیبی اضافه کرد که این‌بار توانسته است جانشینی مطابق میل‌اش تعیین کند که کارهای‌أش را خراب نکند.

عصر به بندر عباس برگشتیم. دوستانی که هنوز پستی نگرفته بودند با ذوق وشوق از وضع بخش و بخشداری جویا شدند که بازگوئی دیده‌های من آب سردی بر آتش آنان ریخت.

روز موعود فرارسید. بخشدار به شهر آمد. کلید جیپ بخشداری را بمن داد و هزار توصیه که از چیپ‌أش سخت مواظبت کنم که از جیپ خود، کلی هزینه‌أش کرده بود و سفارش که مواظب سلامت خودم نیز باشم که جاده بس خطرناک بود.

کار بخشداری‌آم عملن شروع شد. برای ماشین کردن نامه‌ئی راهی اتاق قنبری شدم. سطل زباله پر بود از نامه‌های نیمه ماشین شد که بعلت اشتباهات غیرقابل تصحیح، قنبری راهی سطل زباله کرده بود. قنبری مشغول نظافت بود و گرد و خاکی جانانه‌ئی راه انداخته بود. به اتاقی که من مشغول تایپ کردن بودم، آمد و سطل کاغذهای باطله را برداشت و از روی بالکن، راهی باغ پشتی کرد.

اعتراض من بلند شد که فلانی تمیز نگاه‌داشتن شهر وظیفه‌ی ماست و تو آشغال‌های بخشداری را توی باغ مردم می‌ریزی! قنبری گفت:

گاوها همه‌ی کاغذها را می‌خورند.

از جواب او داشتم شاخ در می‌آوردم. برایم باور کردنی نبود که گاوها کاغذ باطله بخورند. لحظه‌ئی نگذشت که قنبری آمد و از من خواست که همراه او به بالکن بروم.

درست می‌گفت. گاوهای بیچاره با ولع خاصی مشغول به خوردن کاغدهای شیروخورشید دار بخشداری بودند. در ظرف چند ثانیه اثری از آن همه کاغذ باقی نماند.

وظیفه‌ی آشپزی به عهده‌ی قنبری بود. در آن‌جا آنچه فراوان بود خرما و بادنجان. سبزی‌های محلی هم بود. بادن‌جان ماده‌ی غذای روزانه‌ی ما بود. شاید روزانه یک رأسی بز کشته می‌شد. نه برقی بود و نه آب لوله کشی و نه حمامی. چهل کیلومتری جاده‌ئی پر پیچ و خم، تا بندر عباس و پنهان در پشت کوه گنه.

حمام ده چشمه‌ئی بود که از دل کوه در میانه‌ی غاری می‌جوشید. زمستان‌ها آبش گرم بود و تابستان‌ها خنک بدلیل تغییر گرمای هوا. والا که درجه‌ی گرمای آب ثابت است. این چشمه روزها حمام زنانه بود و شب‌ها حمام مردانه. و آب آشامیدنی مردم نیز از آب چشمه تامین می‌شد.

مصاحبی هم نبود، دکتر بخش سخت گرفتار بیمارانش بود. در میان مردم محبوبیتی داشت و آن‌قدر قاطی مردم شده که حتا ماشین‌داران برای رفع نقص ماشین‌های‌شان نیز به او مراجعه می‌کردند. نماینده‌ی فرهنگ هم بود ولی بدلیل تعطیلات فصل تابستان، هر از گاهی سری به بخش می‌زد. رئیس پاسگاه استواری بود  و مصاحب خوبی نبود، با بخشدار دعوای قدرتشان بود. و این قضیه همه‌گانی بود که طبق قانون بخشدار ریاست کلیه‌ی ادارات موجود در بخش را داشت ولی ژاندارمری نماینده‌ی قدرت شاهنشاهی بود با تفنگش و بی اعتنا به بخشدار.

چند هفته‌ئی در فین بودم که یکی از کارمندان استانداری با حکم سرپرستی بخشداری، سر رسید. همان شد که بخشدار از شدن‌أش، واهمه‌ دآشت.

داستان ازین قرار بود که هیات دولت از سال‌ها پیش تصمیم گرفته بود، بخشداران لیسانسیه باشند. و ما دوره‌ی هفتم بخشداران لیسانسیه بودیم. کادر قدیمی غالبن افرادی بودند فاقد تحصیلات دبیرستانی و بیشتر از مردم بومی. در دسته‌بندی‌های محلی، همیشه جانب‌دار بودند. دولت به خیال خویش می‌خواست با ورود جوانان تحصیل کرده در کادر وزارت کشور، خون تازه‌ئی به کالبد بیمار استانداری‌ها تزریق کند. در این میانه درگیری شدیدی بین کارمندان قدیمی که مقام اداری دهن‌پرکن بخشداری را از داده بودند و از درآمد جانبی آن محروم شده بودند، پیش آمده بود. تحصیل کرده‌ها هم غالبن فاقد تجربه‌ی کا ر ادرای بودند و گزک به دست قدیمی‌ها می‌دادند. خلاصه این که آب بخشداران تحصیل کرده و کارمندان قدیمی فرمانداری، توی یک جوی نمی‌رفت. کارکنان قدیمی مصداق مارخورده و افعی شده، بودند و جوانان تازه‌کار به سالیان کار نیاز داشتند تا بتوانند از عهده‌ی آنان بر‌آیند.

یادم نیست چند وقتی من آن‌جا ماندم. ولی زیاد طول نکشید. با حکم  استاندار، سرپرستی بخش خورموج بوشهر را که به من محول شد.

در حکم آمده بود "لازم است هر چه زودتر به محل خدمت جدیدتان مراجعه و مقدمات انتخابات شورای شهر و شهرستان را فراهم کنید".

آن روزها استانداری جزایر و بنادر خلیج فارس مشتمل بود از شهرستان‌های برازجان، بوشهر، بندرلنگه، بندرعباس و میناب. استاندار دو معاون داشت که یکی فرماندار بندرعباس بود و دیگری فرماندار بوشهر. راه ساحلی بوشهر ـ بندرعباس عملن قابل استفاده نبود و هیچ وسیله‌ی نقلیه‌ی عمومی بین این دو بندر وجود نداشت. برای رفتن به بوشهر باید راهی شیراز می‌شدی و از آن جا به بوشهر می‌رفتی که حداقل دو ـ سه روزی راه بود اگر با اتوبوس حرکت می‌کردی.

معاون استاندار که فرماندار بندرعباس هم بود، تبریزی بود. می‌گفتند در طی سه سالی که فرماندار آن‌جا بوده است، پا از بندر بیرون نگذاشته‌است و حتا تا میناب هم نرفته است. او مرا خواست و ضمن ابلاغ حکم، گفت که آقای استاندار دستور داده‌اند که"حتمن فردا باید در محل خدمتت حاضر باشی".

گفتم:

چنین امکانی نیست. زیرا هواپیما فقط پنج‌شنیه‌ها پرواز دارد و وسیله‌ی زمینی‌ئی نیز نیست.

مردک اصرار داشت که فرماندار بوشهر برای شرکت در جلسات ماهانه، صبح زود با لندرور خودش از بوشهر حرکت می‌کند و ساعت ده سرجلسه حاضر است. گفتم:

فاصله‌ی بین این دو بندر بیش از هشتصد کیلومتر است و این که شما می‌فرمائید عملی انجام شدنی نیست. اما او مگر دست‌بردار بود واصرار که دستور اکید استاندار است و تو باید فردا آن‌جا باشی.

گفتم باشد. رفتم  پیش رئیس دفتر استاندار و اجازه‌ی ملاقات خواستم. زمانی که دلیل ملاقات که برای او بیان کردم، خنده‌اش گرفت و گفت این بابا حتا تا میناب هم نرفته است. سرحدی است و می‌ترسد گرما به او صدمه‌ئی بزند. با هم نزد فرماندار رفتیم. به فرماندار گفت:

تنها راهی که بشود آقای بخشدار در حد اقل مدت به بوشهر برسند، هواپیماست. آن هم نه فردا. و سرویس اتوبوس مسافربرئی نیز بین بندرعباس و بوشهر وجود ندارد.

بلیط هواپیمای من صادر شد و راهی بوشهر شدم. ولی زمانی که هواپیمایی حامل من در شیراز به زمین نشست، هواپیمای بوشهر دوساعتی بود که شیراز را به سوی بوشهر ترک کرده‌بود. من مجبور شدم دو روزی در شیراز بمانم تا هواپیمای بعدی برسد.

 

فرماندار بوشهر

دو روزی بعد به فرمانداری بوشهر مراجعه کردم. مستخدم جلوی اتاق فرماندار ورودم را به اطلاع فرماندار رسانید.

 

پی‌نوشت

عکسی گرفته بودم از چشمه‌ئی که حمام ده نیز بود/ هست شاید هم، ولی هر چه گشتم نیافتمش و دیر وقت بود و  من نیز سخت خسته. حتمن پیدایش خواهم کرد و به معرض نمایش خواهمش گذاشت.

+ نوشته شده توسط محمد افراسیابی در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 0:51 |

چند روزی نخواهم بود. چمدان‌ها را بسته‌ایم.

بچه‌ها و ما. راهی اسپانیا هستیم تا شصت‌ساله‌گی همسرم را با هم جشن بگیریم.

 

مرگ شعبان بی‌مخ و فرستادن گل از جانب فرخ و رضا ‌پهلوی برای او و تدفین‌اش با آن هزییه‌ی سنگین وحاتم‌بخشی لوس‌آن‌جلسی‌یان تعجب برانگیز است. یکی او را پویا ولی‌اش نامیده و دیگر به لقب دیگری مفتخرش کرده که گویا فراموششان است که  شعبان شاید ۹۰٪ عمر درازش لقبی دیگر داشته است، بی‌مخ. و این که مخالفان رژیم شاهنشاهی نبودند که او را چنین نامیده‌اند بل هم پالکی‌های خودش، او را به می‌نامیدند. و براستی چه لقب شایسته‌ئی هم بود وزیب قامتش که پوریای ولی هرگز انسانی دست‌بسته را مورد حمله قرار نداد و بروی چنین انسانی، چاقو نکشید، کاری که شعبان بی‌مخ، با آن مرد آزاده کرد، زنده‌یاد دکتر حسین فاطمی را می‌گویم.

 

عجیب دنیائی است این دنیای دنی! مصداق همان سخن سعدی است.

سنگ را بسته اند و سگ را گشوده!

چاقو کشان را جائی است و مقامی است و صاحبان اندیشه و قلم مطرود!

راستی چرا حالا شعبان بی مخ عزیز شده است. آها فهمیدم! بی‌مخ مرده است و ما هم مرده پرستیم. فرقی نمی‌کند در چاله میدان زندگی کنیم یا ناف لوس‌آن‌جلس و یکی می‌گفت که" پشت سر مرده نباید حرف زد". پس چنگیز و تیمور ن هم انسان‌های خوبی هستند و حاکمان اموی و عباسی نیز. یعنی تاریخ کشک است. هر کی هر غلطی کرد چون مرد مقدس می‌شود.

 

دبستان می‌رفتم، کلاس سوم بودم گویا، یادم نیست. کلاس‌ها دو سره بود. سه زنگ صبح و دو زنگ بعد از ظهر. برای ناهار ۲/۵ساعتی وقت آزاد داشتیم. در راه خانه بودیم، ظهر بود یا عصر، یادم نیست. هجوم جمعیت همیشه بی‌کار را در میدان آن‌روز پهلوی/ امروز امام‌خمینی، بسوی خیابان بوعلی روان دیدیم. دنبالشان رفتیم. کاری نداشتیم و دنبال اتفاقات هیجان‌انگیز بودیم.

اول خیابان بوعلی دست چپ، ازدحامی بود. سواری سیاه رنگی هم پارک شده بود با چند خودرو دیگر، پلیس هم بود و جمعیتی از اعاظم اوباش. شعبان بی‌مخ بود که به دیدار هم‌تایش، علی وکیل،  بزن بهادر همدانی، آمده بود و نمی‌دانم چه شده بود که علی، شعبان را به دیوار چسبانیده بود و با چاقوی آهیخته، فریادش بلند بود که ألَت می‌کنم و بلََت می‌کنم.

تا ما رسیدیم غائله ختم شد. شعبان را سوار ماشین کردند و ماشین‌ها راه افتادند به سوی کرمانشاه که می‌گفتند شعبان زائر مکه‌ی مکرمه است و در سر راه خواسته است به دوستش سری بزند و حلالی بخواهد.

خوب حلالی خواستن بی‌مخ‌ها که بهتر ازاین نمی شود، بجای روبوسی، دست به یقه می‌شوند و با هم در گیر!

این‌جا و آن جا، َوصف جَلدی علی وکیل بود که اَلِه کرد و بله کرد و شعبان نُُطُق نکشید و ما کیف می‌کردیم که چاقوکش شهرمان، چاقوکش تهران را سرجایش نشانده است. لات‌های دور میدان همه جمع شده‌بودند. حسنی بود که سردسته‌ی چاقوکشان بنه بازار بود و قهوه‌خانه‌ئی داشت در ضلعی که امروز شده است بانک ملی و با آن بنای ناجورش که ترکیب هندسی زیبای میدان را، بهم ریخته است.

علی وکیل، قهوه‌خانه‌اش اول خیابان بوعلی بود. مغازه‌ی بس بزرگی بود و او خودش با آن قد دراز و کشیده‌اش و کلای شاپوی سیاهش، با تبختری پشت دخل می‌نشست.

از علی روایت‌های زیادی می‌کردند، از جَلدی‌اش در کشیدن چاقو و فرزی‌اش در لت و پار کردن انسان‌ها.

پدر می‌گفت کارش را با عمله‌گی شروع کرده بود و به علت نیروی خوب بدنی‌اش، ناوه‌کش شده بود. روزی یکی از تجار محل که کار گل داشته‌است و می‌خواسته بام خانه‌اش اندود کند، در میان صف کارگران، متوجه قیافه‌ی لاغر و قد دراز علی می‌شود و به بنا، اعتراض می‌کند که آدمی ازین زارتر گیرت نیامد برای ناوه‌کشی؟ و علی را جواب می‌کند.

چیزی نمی‌گذرد که خرک‌چی که برای حاجی کاه آورده بود، متوجه می‌شود که یکی از خرهای‌اش نیست. هرکجا می‌گردند، نشانی از خر نمی‌یابند. پس از مدتی صدای عرعر خر از بام خانه بگوش می‌رسد. همه متحیر که چگونه خر سر از بام خانه به در آورده است! بنا می‌گوید این کار، کار علی است. و یکی از کارگران تایید می‌کند که او دیده است علی را که الاغی دست و پا بسته را توی ناوه گذاشته و از نردبام بالا می رود.

علی در میان جمعیت نبود. دنبالش می‌فرستند. بهای نیمه‌ی خر را برای پائین آوردن خر از پشت بام، از حاجی مطالبه می‌کند و حاجی مجبور به پرداخت آن مبلع می‌شود.

 

علی وکیل از قماش شعبان بی‌مخ بود، چاقو کش و بدکاره. در روز بیشت هشت مرداد، بر ماشین فلاح، مالک بد نام و ستمگر، سوار شد،  بروی مردم تیر شلیک کرد، به مصدق بد گفت، به خانه‌ی آیت‌الله بنی‌صدر که از مدافعان شاه بود، رفت. اوباش را بدور خود جمع کرد و با حمایت نیروهای پلیس و ارتش، به اذیت و آزار مردم آزادی‌خواه پرداخت. بعد هم مدال قهرمانی ۲۸ مرداد گرفت و ده‌ها امتیاز دیگر.

 

فاحشه‌ای بود بنام " بتول ابوالقاسم" که در خبابان شورین، امروز نمی‌دانم چه می‌نامدنش، کوچه‌ی زورخانه، اگر اشتباه نکنم، خانه‌ئی داشت و از میهمانانش پذیرائی می‌کرد. او رفیق شخصی علی وکیل بود "تاج‌بخش" بود. بیاد نمی‌آورم که چه سالی بود که خبر دادند که شبی علی ، فاطمه ، مردی که به جاکشی معروف بود و در خانه‌ی فاطمه مشغول بکار و زنی دیگر را که مصاحب فاطمه بود، سر بریده‌اند. گوش به گوش‌، هر چهارتایشان را.

علی را در شاه‌زاده حسین بخاک سپردند و روی قبرش مدال ۲۸ مردادش را نصب کردند و دولتیان به عزایش نشستند.

قاتل علی و سه دیگر هرگز پیدا نشد. گفتند علی در جائی گفته بوده‌است که شاه را ما آوردیم و اگر لازم باشد می‌توانیم ساقطش کنیم.

ساواک هم ترتیب قتل علی وکیل و سه مصاحبش را داد.

 

ولی شعبان به دلیل بی‌مخی‌اش ماند.این بیست‌ و هفت سال آخر نیز گویا زندگی خوبی نداشت و از یاد مرده‌پرستان هم رفته بود تا مصاحبه‌اش با خانم هما سرشار و انتشار کتابش، و به به چه‌چه آقای میبدی، دوباره اسم‌اش روی زبان دوست و دشمن افتاد.

 

چه جوک‌هائی مردم کوچه و بازار به او نسبت می‌دادند و براستی که محتوای جوک‌ها، هم شایسته‌ی شخصیت او بود وهم ارباب تاج‌دارش.

می‌گفتند نشسته بود و با اشرف پهلوی پاسور بازی می‌کرد. هر چه ورق شا بود به او می خورد و برگ‌های سرباز نصیب اشرف می‌شد.

شعبان عصبانی شده،  ورق‌ها را به زمین می‌کوبد و می‌گوید:

هرچی گُهه نصیب من می‌شه!

یا این‌که پدری که پسرش از عهده‌ی امتحانات بر نیامده بود به او متوسل شده که به دبیر مربوطه سفارش پسرش را بکند.

شعبان هم به مدرسه رفته بود و از مدیر و دبیر مدرسه خواسته بود که پسرک را به قبولانند.

دبیر مربوطه از ترسش گفته بود:

به چشم حاج شعبان بهش نمره‌ی هیجده می‌دهم.

شعبان عصبانی شده بود و گفته بود ارزش این همه رو زدن من ۱۸ است؟ حد اقل نمرهشو بکن هزار!

+ نوشته شده توسط محمد افراسیابی در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 و ساعت 15:7 |

نراقی‌های همدان شاید دو سه نسل پیشتر از نسل من به همدان مهاجرت کرده باشند، نمی‌دانم و تحقیقی هم در این مورد نکرده‌ام. آن چه می‌نویسم خاطرات دوران کودکی‌ام است و آن‌چه از بزرگان و اطرافیانم شنیده‌ام. و نمی‌دانم که چند خانوار بوده‌اند این نراقی‌های مهاجر به شهر ما.

در محله‌ی ما چند خانواده‌ئی بودند و شاید هم، همه‌ی آنان در همان محل ساکن شده ‌بودند چون همه‌ی مهاجران دنیا. برخی از آنان نیز تاجر و متمول بودند.

نراقی‌ معروف که هم‌سن و سال پدر بزرگ من باید بوده باشد، که من نه او را دیده‌ام و نه پدر بزرگم را، از تجار و ده‌داران بزرگ همدان بوده‌است و گویا در زمان‌های دور، وکیل مجلس شوارای‌ملی. خانه‌اش دیوار به دیوار خانه‌ی پدر بزرگ بود که او هم از تجار بزرگ شهر بوده و دارای عالاف و علوفی. خیابان کشی سال ۱۳۲۰ مفارقتی انداخت میان خانه‌ی موروثی پدر و خانه‌ی نراقی. خیابانی به عرض ۳۰ متر، حد فاصل ما شد. پدر نیز که در سه یا چهار سالگی پدرش را از دست داده بود، نه ارثی نصیبش شده و نه تحصیلاتی کرده بود و آن چه را هم که  توانست در بزرگی از دست برادرانش بدر آورد، سهمی از خانه‌ی پدرش بود که بخش بزرگش، نصیب خیابان شد. در نتیجه، فاصله‌ی طبقاتی ما با نراقی‌ها، بیش از فاصله‌ی فیزیکی خانه‌ها‌مان شد.

 نراقی بزرگ، پنچ  یا شش پسر داشت و چند دختر. پسرها به ترتیب صادق و رضا و هاشم و اسماعیل،...و کمال.

کمال چند سالی از ما بزرگتر بود و دوست نزدیک نقی نبوی که از کودکی اهل هنر بود. کمال نراقی خلبان شد، یادم نیست کشوری یا لشگری و دیگر هم ندیدم‌اش. در سفر اخیر مش قاسم، بقال پیر محل، گفت که او هم مرده است.

هاشم پسری داشت بنام محمد، گاهی پیش ما می‌آمد، بیشتر به خاطر نقی که او هم گویا نراقی تبار بود. مادر محمد از شاه‌زاده‌های قاجار بود. همه او را "شازده" صدا می‌کردیم و مادرش را نیز شازده خانم.

پدرش؛ هاشم؛ عاشق دختری ارمنی شد. او و مادرش را گذاشت و با معشوقش به آمریکا رفت. یکی از آشنایان‌اش برای پدر نقل کرده بود که او قبل از سفرش به آمریکا، به کدخدای ده موروثی‌اش، دستور داده‌بود تا دهانه‌ی کاریز ده را، تا اطلاع بعدی، بکلی به بندد، به نحوی که آب اصلن از دهانه‌ی قنات خارج نشود. روزی قاصدی به ده می‌فرستد با این پیام که فردا صبح دهانه‌ی کاریز را باز کن.

حوالی ظهر، سر و کله‌ی هاشم و خریدار ده می‌شود. خریدار، با دیدن آب فراوان کاریز، ده را بلافاصله خریداری می‌کند.

هاشم با آن پول که گویا پنجاه هزارتومان آنروزها بود، راهی آمریکا شد تراکتوری ‌خرید و بکار کشاورزی مشغول. کارش هم گرفت.

مهدی نراقی پور، خواهر زاده‌اش، از دوستان پدر بود و ناظم دبیرستان پهلوی، همان دبستانی که من می‌رفتم. شب‌های زمستان غالبن او، به مغازه‌ی پدر می‌آمد و از همه جا صحبت می‌کرد و گاهی هم از دائی‌هایش.

 

با افتتاح سد دز خوزستان و دعوت محمدرضا شاه از تحصیل‌کرده‌گان و سرمایه‌داران ایرانی مقیم خارج، هاشم نراقی هم به ایران باز گشت و تاسیسات کشاورزی زیر سد را دائر نمود*.

خانم‌‌اش روزی در مصاحبه‌ئی با روزنامه‌ی کیهان گفته بود" که با قاطر از ایران رفتیم و با جامبوجت، بازگشتیم". اما بعد از انقلاب، با جامبوجت به آمریکا گریختند ولی با دستی پرتر از سفر پیشین‌شان.

 

اما " شازده" و شازده خانم از همدان رفتند. من او را دیگر ندیدم. بعدها در روزنامه‌ها خواندم که نقاش معروفی شده است و گالری" آفتاب" را در خیابان تخت طاووس، مقابل سفارت آمریکا دایر کرده‌است. در روزنامه‌ها مرتب حرف‌اش بود. روزی خبری خواندم بدین مضمون که شبی محمد نراقی، شبی دیر وقت با اتومبیل BMW ی تازه‌اش، راهی منزل بوده است. کامیونی کمپرسی، بد جوریجلویش می‌پیچد. محمد برای اعتراض به نحوه‌ی راننده‌گی راننده، اتومیلش را متوقف می‌کند، از رکاب کامیون بالا می‌رود. راننده‌ی کامیون مشت محکمی حواله‌ی سینه‌‌اش می‌کند. محمد از روی رکاب بزمین می‌افتد ودرجا می‌میرد.

 

بعد از انقلاب بود که محمود دوست دوران کودکی‌ام، زنگ زد و پرسید نقی نبوی را بیاد می‌آوری؟ جوابم مثبت بود. محمود گفت که دیشب به من زنگ زده و خواسته که از تو بخواهم کمکش کنی. پس، فردا می‌فرستم‌اش نزد تو. هرکاری می‌توانی برای‌اش انجام ده.

می‌دانستم نقی همکارم است و یکی دو باری با هم برخورد داشته بودیم.

نقی آمد و داستانش را چنین بیان کرد.

می‌دانی که من و محمد  نراقی از بچه‌گی دوستانی نزدیک بودیم. باهم گالری آفتاب را راه انداختیم. کار و بارمان گرفت و من از گمرک مستعفی شدم تا امور مالی شرکت را شخصن اداره کنم. پس از قتل محمد، هاشم دست روی همه‌ی دارائی ما گذاشت. گالری بنام محمد بود و من سندی نداشتم. هیچی دست مرا نگرفت. حال شده‌ام مصداق همان ضرب‌المثل خودمان شده‌ام.

مثل" سیا گودانه** "، هم خرمای بغداد را از دست داده‌ام و هم انگور همدان را.

 

پ‌ن

*واحد کشت و صنعت ایران - آمریکا و این واحد در سال 1969 م / 1348 ش با اجارهی  20 هزار و 267 هکتار زمین تاسیس و راه اندازی شد . سرمایه  گذار اصلی این واحد ، یک آمریکایی ایرانی تبار ، به نام هاشم نراقی است که در حال حاضر بزرگترین پرورش دهنده بادام زمینی در کالیفرنیاست . کشت و صنعت ایران - آمریکا ، قرار است در  اراضی اجاره ای خود اقدام به  کاشت سبزیجات و صیفی جات و نیز پرورش انواع میوه کند تا بخشی از آن را روانه بازار  داخلی ایران کرده و بخشی دیگر را از طریق هواپیما به کشورهای حاشیه خلیج و اروپا صادر نماید . همچنین  قرار است  تامین مواد اولیه چندین شرکت کنسروسازی و انجماد مواد غذایی نیز ( که بعداً ساخته خواهد شد ) توسط همین شرکت صورت گیرد.  پرورش دام و  تهیه ی علوفه  نیز بخش دیگری از زمینه های فعالیت واحد کشت و صنعت ایران - آمریکا است  . باید خاطرنشان کرد که این شرکت ، در سال 1971 م / 1350 ش موفق شد تا برای نخسیتن بار ، مارچوبه ی تولیدی خود را به وسیله ی هواپیما به اروپا صادر کند .

 

** همدانی‌ها سار را ؛سیا گودانه؛ می‌خوانند و اشاره به پرونده‌ی مهاجری است که در بهار، قبل از رسیدن خرما، از مناطق گرم‌سیر به همدان می‌آید که هنوز انگورها نرسیده‌اند و پائیز نشده، همدان را ترک می‌کنند.

+ نوشته شده توسط محمد افراسیابی در جمعه دهم شهریور 1385 و ساعت 0:36 |

ساعت۵،۳۵  خانه را ترک می‌کنم به قصد دیداری از استخر عباس‌آباد که بر تپه‌ئی مشرف بر شهر است. با گذر از محله‌ی حاج احمد، دوران کودکی و جوانی چون فیلم از جلوی چشمم می‌گذرد.

مسجد بهمان شکل سابق است، با این فرق که دو گل‌دسته‌ئی جدیدن بر بامش روئیده است، هیچ تناسبی با ساختمان مسجد ندارد. از حمام مخروبه‌ئی بیش نمانده‌است. عکسی از در پشت‌بام حمام که به خانه‌ی پدری چسبیده بود و محل بازی دوران بچه‌گی ما.

از قدیمی‌ها فقط " دا قاسم بقال" مانده است. پیر ولی سرحال ، چند سال پیش پس از سال‌ها ملاقاتش کردم، فوری مرا شناخت. دکانش مخروبه‌ئی بیش نیست. بناهائی که سابقن به آن متصل بود، همه کوبیده و از نو ساخته شده‌اند، مگر مغازه‌ی او که بر سر سرقفلی‌اش با مالک به توافق نرسیده ‌است.

از خانه پدری اثری نیست، مبدل شده است به آپارتمانی و شش دهنه مغازه. درختان اقاقیای مقابل مغازه‌ی پدر، که در کودکی سخت از آنان مراقبت کرده‌ام، کهنسال شده‌اند و بر روی آن‌ها پلاک‌هائی نصب ‌است حاکی از به  ثبت رسیدن آن‌ها. از آن ها نیز عکسی می‌گیرم.

خانه‌ی نراقی‌ها نه تنها جلال جبروت‌اش را از دست داده که مبدل شده است به ویرانه‌ئی.

این است همان درگه، کو را زشهان بودی/ خواجو ملک بابِل، هندو، شه ترکستان.

اما صاحبان‌اش کجایند؟ هاشم نراقی می دانم که زنده است و در کالیفرنیا زنده گی می‌کند. یکی از ثروتمندان مشهور جهان شده است و زمانی در زمین‌های زیر سد دز، کشاورزی مدرنی دایر کرده بود. با انقلاب به آمریکا برگشت. تمام ثروت‌اش را برد و کلی هم با استناد به ملیت آمریکائی‌اش علیه دولت ایران ادعای خسارت کرد. داستان‌اش جداگانه خواهم نوشت.

از میدان می گذرم، دبستان محمدرضا شاه که هر دانش آموز همدانی برای کمک به ساختن آن موظف شد به تحویل دو عدد آجر یا بهای معادل آن، تخریب شده است و بنای دیگری(کانون معلمان) جای‌اش را گرفته است.

دانشسرای مقدماتی پسران که بعدن تبدیل شد به دبیرستان محمدرضا شاه و امروزه دکتر شریعتی خوانده می‌شود، بر سرجای‌اش هست با همان ساختمان پیشین و سردر زیبای‌اش که زمانی" توانا بود هر که دانا بود" بر روی آن نقش بود.

نوشته‌ئی بر روی پارچه‌ئی بر روی سردر آن نصب است که خبر از انتخاب نفرات اول تا سوم مسابقه‌قات قرائت قرآن می‌دهد که به دوره‌ی فینال رسیده‌اند و عازم شرکت در مسابقات استانی هستند. عکس‌‌‌هائی از آیت‌الله خمینی و رهبر در دو طرف در نصب است.

بالاتر، زمین فوتبال تبدیل شده است به سازمانی متعلق به بسیج. کارخانه‌ی برق، درختان زردآلو، زمین‌های زیر "أسیلِ‌ حاشیخ" استخر حاج آقا شیخ و زمین‌های کشاورزی اطراف آن، مکانی که روزهای فرجه برای خواندن درس به آنجا پناه می‌بردیم، نابود شده است. از صدایِ گپ‌گپ کارخانه‌ی برق دوهزار کیلواتی که روشنائی را زمانی به ما ارزانی می‌داشت، خبری نیست.

صدای نوحه‌ئی توجه‌ام را جلب می‌کند. صدا از بلندگوئی از آن دورها می‌آید. از خود می‌پرسم:

 صبح به این زودی و نوحه خوانی!

 در اوائل خیابان مهدیه؛ قیافه‌ی آشنائی توجه‌ام را جلب می کند. در ذهن‌ام دنبال او هستم که او، پیش‌دستی کرده و سلامم می‌کند و به به ممد جان گویان، دست‌اش را پیش می‌آورد.

علی است. ریش و پشمی گذاشته‌است، او هم پیر شده‌است. همان علی که زمانی در سر کلاس انگلیسی تپقی زده بود و مهدیِ شیطان و شلوغ، گفته‌اش را کرده بود، بوق و هر کجا اورا می‌دید، فریاد می‌کرد که علی به مستر لافون گفت:

They doesn’t

 

 حال و احوالی می‌کنیم. از بچه‌های محل است و هم دبیرستانی و همکار.

رو به بالا می‌روم. زن و مرد در لونا پارک مشغول راه‌پیمائی‌اند. در میدانی که زمانی داریوش نامیده می‌شد و امروز نمی‌دانم چی، صدای نوحه تبدیل به " ورزش، ورزش شده است. جمعی مردان میان‌سال در  پارک و برخی در میانه‌ی میدان به ورزش مشغول‌اند. مسافران در کناره‌ی خیابان چادر زده‌اند و در چادرهای‌شان، بی‌خیال از غوغای بیرون، به خوابی خوش فرورفته‌اند.

از تپه‌ی استخر بالا می‌روم. شقایق‌ها فغان کرده‌اند. من عاشق گل شایقم. ده‌ها عکس از آن‌ها می‌گیرم. استخر دیگر آن استخری که منبع تهیه‌ی آب برای راه‌اندازی اولین نیروگاه برقی آبی کشور بود، نیست. نیروگاه اصولن تعطیل شده است، نیروگاهی که  تولیدش فقط ۶۰۰ کیلووات ساعت برق بود و برق شهر را تامین می‌کرد. و زمانی محمدرضاشاه به بازدیدآش آمده بود. من دبستانی بودم و کلاس پنجم و راهی الوند بودیم که به تماشا ایستادنمان مانع برآوردن آرزی من شد.

استخر به محل تفریح تبدیل شده است و خانه‌هائی ییلاقی برای گردش‌گران در ضلع جنوبی آن ساخته‌اند. بلندگوها آهنگ ملایمی پخش می‌کنند، مردم در زیر درختان اقاقیا، این‌جا و آن‌جا به خوردن صبحانه نشسته‌اند.

ولی نه من کسی را می‌شناسم و نه کسی مرا. در شهر خویش نیز غریب شده‌ام. غربت کار خودش را کرده‌است.

ای در وطن خویش غریب!

 در برگشت فکر کرده‌بودم نان گرده‌ئی بخرم بیاد دوران جوانی. ولی صف گشنه‌گان چنان طولانی است که عطایش را به لقایش می‌بخشم.

+ نوشته شده توسط محمد افراسیابی در دوشنبه ششم شهریور 1385 و ساعت 23:26 |

اشتیاقی به دیدار دریایم نیست. می‌دانم جائی برای رفتن نمانده‌است. کناره‌ی دریا دیگر متلعق به عموم نیست. سال گذشته نیز تنی به آب نزدم.  یادم هست که دریا در گذشته حریمی داشت و حریم‌اش یکصد پنجاه متر بود و کسی را حق ساختن بنائی در آن حریم نبود. می‌دانم که این حریم نیز چون حریم‌های دیگر، شکسته شده‌است. ساختمان‌ها تا نزدیکی آب پیش رفته‌اند. فاضل آب بسیاری از خانه‌ها راهی دریا می‌شود. می‌دانم که فقط دو سه محلی برای استفاده‌ی عموم باقی مانده است.

سال‌های پنجاه شمسی بود و پیکان دست دومی خریده بودیم و راهی شمال که تنی به آب زنیم و خسته‌گی زمستان سرد اراک/ شازند را از تن بزدائیم. گذرمان به متل قو افتاد که تازه بنا شده بود با همه‌ی تجهیزات لازم برای جلب سیاح و صد البته امکاناتی برای آنان که دارای امکانات مالی بودند. ویلاها در دست ساختمان بودند و کافه رستوران‌ها باز. ما را  قدرت مالی زندگی در آن هتل‌ها نبود. دوری زدیم و راه خود کشیدیم و رفتیم در پی یافتن محلی متناسب با توان مالی‌یمان. اما منطقه بس تمیز و دلچسب بود.

و اما حالا. هنوز کافه و رستوران‌های کناره‌ی دریا کار خود آغاز نکرده‌اند. زباله‌های تلمبار شده از سال پیش، این‌جا و آن‌جا چشم‌ات را آزار می‌دهد. تراکتوری مشغول بردن آشغال‌ها است.

به کناره‌ی دریا می رویم. همه جا پر از زباله‌هائی است که گردش‌گران گرامی بجا گذاشته‌اند، بطری‌های نوشیدنی، ظروف یکبار مصرف، کیسه‌های نایلونی که محتوایشان خورده و یا نوشیده شده است و ظروف خالی آن‌ها به امید خدا، کناره‌ی دریا رها گردیده‌‌اند.

به یاد نوشته‌ای می‌افتم که در یکی از غذاخوری‌های ادارات سوئد نصب بود:

مادرت این جا کار نمی‌کند، پیش از ترک محل ظرفت را بشوی و محلی را که نشسته‌ئی پیش از ترک آن، تمیز کن!

ولی ما می‌خوریم و می‌پاشیم و می‌رویم. و نمی‌دانیم که زمان لازم در چرخه‌ی طبیعت، برای تبدیل شدن هر تکه‌ی نایلون، به خاک، حد اقل پانصد سال لازم دارد.

دلم از این همه بی بند و باری و کثافت می‌گیرد.  از خیر دریا  می‌‌گذریم و راهی منزل می‌شویم. در مسیر برگشت از جلوی ویلاهای قشنگی می‌گذریم. چقدر پول صرف ساختن آنها شده است. اما سر هر کوچه، تلنباری از زباله سر به آسمان کشیده و بوی تعفن مشاممان را آزار می‌دهد.

پنج نان بربری به صد تومان شرعی خریداری می‌کنیم، می‌پرسم چرا این‌قدر گران است. فروشنده می‌گوید که این‌ها نان بربری معمولی نیست. بربری روغنی است، هم خوش‌مزه‌تر است و هم این‌که زود بیات نمی‌شود.

فردا که برای خرید بربری مراجعه می‌کنیم با این اطلاعیه‌ئی مواجه می‌شویم:

به علت گران شدن آرد، ارزش هر بربری ۲۵۰ تومان شده است. یعنی پول مصرفی در یک روز، یک‌چهارم افت کرده‌است.

نه چاره‌ئی هست و نه جای گله وشکایتی.

 در برگشت از مقابل کارگاهی که در و پنچره‌ی آلومینیوم تولید می‌کند، می‌گذریم. همراهم توقفی می‌کند و اطلاعاتی می‌گیرد. در بازگشت به من می‌گوید:

قیمت‌ها دقیقن دوبرابر پارسال شده است.

راهی خانه می‌شویم. دیگر هوس رفتن کناره‌ی دریا نمی‌کنم.

+ نوشته شده توسط محمد افراسیابی در پنجشنبه دوم شهریور 1385 و ساعت 1:14 |