تبليغاتX
عمو اروند

در همان هفته‌ی اول، به دستور دادستان انقلاب کلیه‌ی اتومبیل‌های موجود در محوطه‌ی گمرک که بیشترشان متعلق به ایرانیان مقیم کویت و دیگر امارات عربی بود و حتا جیپ استیشن ادراه را، در اختیار کمیته قرار دادم. با خالی شدن محوطه‌‌ی گمرک از اتومبیل‌ها که باک‌های آن‌ها نیز پر از بنزین بود، خیالمان راحت شد. چون اگر محوطه‌ی گمرک مجددن مورد هدف عراقی‌ها قرار می‌گرفت، امکان از سرایت آتش سوزی به خانه‌های مجاور کاسته می‌شد. از طرفی دیگر خبر رسیده بود که بعضی از ماموران گارد گمرک بندر و گمرک، بنزین موجود در باک اتومبیل‌ها دست‌برد زده‌اند. بهای بنزین در بازار سیاه بالا رفته بود. موضوع  تخلیه‌ی بنزین را با فرمانده‌ آنان در میان گذاشتم که منکر موضوع شد. بحث بدون نتیجه بود . فرمانده گارد شالارتانی بود که خود را انقلابی و مسلمان نشان می‌داد. ولی روزی در بحبه‌ی بمباران‌ها پیش من آمد و به گلایه گفت که اگر فلانیِ فلان فلان شده، گند نزده بود، حالا ویسکی‌ها می‌توانست مسکنی باشد برای ما.

داستان ازین قرار بود که مدتی پیش از شروع جنگ و شاید هم یکسالی قبل از آن ژاندارمری مقدار قابل توجهی ویسکی از لنچی کشف کرده بود. ویسکی‌ها را طبق قانون به اداره‌ی گمرک تحویل دادند. انبار اداره‌ی حقوقی گمرک جا نداشت. ویسکی‌ها را یطور موقت در انبار کالاهای مرجوعی جا دادیم. انبار مرجوعی محل رفت و آمد ناخداها، جاشوها و مسافرین لنج‌ها بود که مرتب‌ان برای ترخیص کالای مسافری خود به آنجا مراچعه می‌کردند. تفاوتی هم بود میان انباردار قضائی و انباردار کالاهای مرجوعی هم از نظر کیفت کار و هم از جهت رعایت اصول اخلاقی و اداری که بحث‌اش در اینجا بی‌مورد است.

بعد از ظهری بود و من خانه بودم، تلفن زنگ زد ‌آقائی بود که اجازه می‌خواست تا برای دادن خبری مهم به ملاقات من بیاید و آمد. یکی از گاردی‌ها بود. می‌گفت که بازار پر شده‌است از ویسکی‌های انبار کالای مرجوعه‌ی گمرک و فروشنده‌گان هم همکاران من هستند.

فردای‌ آن روز با مسئول قضائی بازدیدی از انبار کردیم، ادعا صحیح بود و انبار دار هم مدعی بود که با تراکم جمعیت در انبار نمی‌تواند نظارت کامل به اموال موجود داشته باشد. موضوع سرقت به دادستانی انقلاب گزارش شد. ماموران کمیته با حکم دادستانی برای تحویل گرفتن ویسکی‌ها به گمرک مراجعه کردند. امام جمعه‌ی ‌وقت، فتوا به معدوم کردن ویسکی‌ها را داده بود. ماه رمضان هم بود، هوا هم گرم بود. ماموران همه‌گی روزدار. چند بلوک سیمانی که هرکدام چهار یا پنج سوراخ داشتند روی اسکله‌ی بندر گذاشتند. با زدن ضربه‌ای به سر بطری‌ها، آنها را شکسته و بطری را وارونه توی سوراخ بلوک‌های سیمانی می‌گذاشتند تا محتوای آن راهی شط‌العرب شود. بوی تند الکل محوطه را  پر کرد. تعداد بطری‌ها هم زیاد بود، بیش از ۵۰۰-۶۰۰ عدد و شاید هم بیشتر، یادم نیست. من به محل کارم  برگشتم. چندی نگذشت که همکاران خبر دادند که ویسکی‌ها ریخته شده در شط،  ماهی‌ها را مست کرده است. به سر اسکله رفتم، موضوع صحت داشت و ماهی‌ها مست روی آب شط ولو شده بودند و رندان نیز آن‌طرفتر به شکارشان مشغول. موضوع را با فرمانده‌ کمیته مطرح کردم. طرف دستور متوقف کردن عملیات را صادر کرد. بعد هم دستور بار کردن بطری‌های سالم را داد تا برای به نحوی دیگر معدوم نمودنشان، با خود به‌برند و رفتند.

حالا فرمانده گارد مسلمان نمای گارد گمرک، عزای آن ویسکی‌ها گرفته بود.

داستانی بود، داستان گاردی‌ها. بعدها معلوم شد که بعضی از آنان وسایل خانه‌های همکاران را که حفاظتشان به آنان سپرده شده‌بود، به سرقت برده بودند. چندتائی از آنان توسط نیروهای انتظامی بازداشت شدند.

کارمندان بعضی با مرخصی و بیشتر بی‌مرخصی آبادن را ترک کرده بودند. گمرک عملن تعطیل شده بود و تجار برای ترخیص کالاهای خود مراجعه ای نمی‌کردند. کارگران بندر نیز حاضر به کار کردن در محوطه بندر نبودند که خطر مرگ بود. صبح ها سری به اداره می‌زدیم و بعد هرکسی راهی خانه‌ی خود می‌شد.

وسائل نقلیه‌ی مسافری کم بود. کامیون‌هائی که برای بردن بار آمده بودند و باری نبود به دلیل اشغال خرمشهر، از فرصت استفاده کرده، مسافر کشی می‌کردند. حتا تریلی‌های کفه‌ای ریسمانی بدور کفه‌ی خود بسته بودند و هر مسافری که توانائی بالا کشیدن از تنه‌ی کامیون و رسانیدن خود به روی کفه را داشت، با پرداخت ۱۰۰ تومان می‌توانست خود را به اهواز رساند. امکانی برای پیران، کودکان و معلولین نبود. پیش از شروع جنگ کرایه‌ی سواری‌ها اهواز فکر می‌کنم به ۱۰ تومان هم نمی‌رسید. برق هنوز بود. در همین روزها بود که شایع شد عراقی‌ها از طریق زدن پل روی شط العرب، به اروندکنار"قُصبه" وارد شده‌اند. موضوع رسمن تایید نشد ولی بعدها معلوم شد که نیروهای خودی با شجاعتی باور نکردنی دشمن را وادار به عقب نشینی کرده بود.

+ نوشته شده توسط محمد افراسیابی در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 و ساعت 12:24 |

یادم نیست صبح روز سوم بود یا چهارم که حاجی دوچرخه‌اش را سوار شد و رفت تا سری به خانه‌اش بزند. من و حمید، پیاده راهی اداره شدیم. بدلیل کمبود بنزین صرفه‌جوئی می‌کردیم. شهرخلوترشده بود. هراز گاهی، صدای انفجاری یا شلیک توپی، چلچله‌ای ازجائی به گوش می‌رسید. اداره خلوت بود و یا بهتر بگویم کسی آنجا نبود  جز تعدادی مامور گارد. تفنگ کار گزارده شده، باقی بود، ولی نگهبانی نه‌داشت. کم کم بچه‌ها پیدایشان شد، بیشترشان آبادانی بودند. غیرآبادنی‌ها رفته بودند. شایع بود سه نفر از گاردی‌های گمرک خرمشهراز محاصره‌ی خرمشهر، جان به ‌در برده‌اند و قراراست به آبادان بیایند و آمدند، چون فاتحان برلن، لباس رزم پوشیده، کلاه خودی برسرو کلتی و نارنجکی آویخته به کمر. داستان‌ها گفتند ازنحوه‌ی نجات‌اشان از حلقه‌ی محاصره‌ی دشمن. کسی را هم تحویل نمی‌گرفتند. شاید هم حق با آنان بود.

هنوز مردم درانتظار رسیدن نیروی زرهی اهواز بودند. خبرهائی که می‌رسید ضد و نقیض بود. کسی ازمنبعی موثقی حرف نمی‌زد. اصلن منبعی برای پخش خبر نبود.

 

فرمانداری، به دلیل وضعیت وخیم جغرافیائی گمرک و بندر، موافقت کرده بود با تجمع کارمندان این دو اداره، درمحل فرمانداری. سری به آنجا زدیم. تعدادی از همکاران، چون لشگری شکست خورده، اینجا و آنجا ایستاده بودند. تا چشم‌شان به من خورد، دوره‌ام کردند که تکلیف ما را معین کن! همه معترض بودند که به چه دلیل آنان باید در محوطه‌ی فرمانداری جمع شوند. من جوابی برای آنان نداشتم.

 بعد، درختی را که در میانه‌ی حیاط فرمانداری بود، به من نشان دادند و گفتند که مورد اصابت خمپاره‌ئی قرار گرفت، چند نفری را زخمی کرد و یکی را هم کشت.

همین حادثه سبب شده بود که بیشتر کارمندان رفته بودند. ما هم متفرق شدیم. اوایل غروب بود که با حمید سری به رضا، خاله‌زاده و همکارم، زدیم. سراسر کوچه، پربود از زن و بچه‌. همسایه‌ها بدورهم جمع شده بودند. بساط سماور و چای برقرار بود. آن چه داشتند با هم می‌خوردند و ترس از مرگ را،  با دور هم بودن، تا حدی کاهش می‌دادند. به خانه‌ی رضا رسیدیم. همسرحامله‌اش جلو درنشسته بود با دیگرهمسایه‌ها. دخترکوچکش با دیگر بچه‌ها مشغول بازی بود. صدای سوت خمپاره‌ئی خبر از نزدیک شدن مرگ را اعلام کرد. دختر رضا را بغل کردم و کناردیواری، دراز کشیدم. گلوله‌ی خمپاره،  درهمان نزدیکی‌ها فرود آمد و با صدای مهیبی منفجر شد. صدای گریه و شیون زنان وبچه‌ها، بلند شد. حمید با چند جوان‌، دیگر به کمک زخمی‌ها شتافتند. حمید سربازی‌اش را در سپاه بهداشت گذرانده بود و کمک‌های اولیه را بلد بود. من ماندم پیش بسته‌گانم ماندم، تا رضا پیدایش شد.

گفت که از صبح زود، دنبال تهیه‌ی بنزین بوده‌است، بی نتیچه. می خواست خانواده‌اش را از مهلکه نجات دهد.

حمید برگشت. انفجار خمپاره چند نفری را شل و پت کرده بود، از جمله جوانی سرباز بود که بدون گرفتن مرخصی رسمی، به آبادن آمده بود.

راهی خانه شدیم. حاجی و پسر خاله‌ی حمید، منتظرمان بودند. شام را خوردیم  ولی تا صبح  بیدار ماندیم که صدای انفجارهای پیاپی اجازه‌ی راه‌یابی خواب به چشمانمان را نداد. صبح سحر، به سراغ رضا رفتیم. خبری از او نبود، نه از خودش و نه از اتومبیلش. همسایه‌ها خبر رفتنش را دادند. رضا چند روزی بعد، به آبادان بازگشت.

دخترش را دو سال پیش، پس از سال‌ها دوباره دیدم. منهدس کشتی‌سازی شده است وازدواج کرده است.

چندین سال پیش در ماموریتی که در بوشهر داشتم، حمید را دیدم و تعدادی دیگر از همکاران سابقم را که به بوشهر منتقل شده بودند. چه محبتی به من کردند.  

+ نوشته شده توسط محمد افراسیابی در سه شنبه هجدهم مهر 1385 و ساعت 20:35 |

براي ‌دورکردن خواب و خستگي از چشم و تن‌مان، دوشي گرفتيم که هنوز آب قطع نشده بود. مختصر صبحانه‌اي خورديم، از آنچه موجود بود. دوترکه سوار بر دو چرخه‌ي عاريتي، راهي اداره شديم. شهر خلوت بود. بوي آبادان نمي‌داد. صفوف طولاني مشتريان بنزين درجلوي پمپ‌هاي بنزين، سنگپشت‌وار، به جلو مي‌خزيد. بعضي، اتومبيل‌هايشان را به جلو هل مي‌دادند،.باک اتومبيلشان خالی بود. همکارم که منتظر بنزين بود گفت که تمام شب آنجا بوده‌است و تا سر صف هنوز، یک کيلومتري فاصله داشت. او گفت اگر بنزيني گيرش بياید، زن و بچه‌هایش را به بهبهان خواهد برد و خودش فوري بر خواهد گشت.

به اداره که رسيديم، همکاران دوره‌ام کردند. راه چاره از من مي‌جستند، ترس برشان داشته بود و به حق نگران همسر و فرزندانشان بودند که نه در خانه امن بوديم و نه دربيرون. وضعيت قرمزی که با حملهِ‌ي جت‌هاي عراقي اعلام شده بود، هرگز به حالت عادي برنگشت، تا من آنجا بودم. اداره، اصلن جاي امني نبود. از آن‌طرف شط ، براحتي می‌توانستند با يک تفنگ معمولي ما را که در محوطه‌ئي باز مشغول بکار بوديم، هدف قراردهند. عده‌اي بي مهابا مشغول کار بودند. عجله داشتيم کالاهاي مردم هرچه زودتر ترخيص شود. جمعي از همکاران بي خبر، رفته‌بودند که زن و بچه‌هايشان را به محل امن‌تري برسانند و خود برگردند. راديو، آهنگ‌هاي مذهبي- سياسي- انقلابي پخش مي‌کرد. فرمانداري مصرانه مي‌خواست مانع خروج مردم از شهر شود و دستور پشت دستور مي‌رسيد که ليست کارمندان حاضر و غايب، عصر هر روز، تحويل فرمانداري شود. چه درسرشان بود، نمی‌فهميدم. اما مي‌دانستم که از آدم غيرمسلح و نا آشنا به اصول نظامي کاري برنمي‌آید و مزاحمت هم ايجاد مي‌کند.

معاون فنی اداره با گرفتن قيافه‌اي صد در صد انقلابي/ مردیم، اعلام کرد که مي‌رود، بچه‌هايش را به جاي امني می‌رساند و بلافاصله بر‌گردد تا تکلیف خودش را نیروهای متجاوز یکسره کند. او رفت. ولي باز گشت‌اش را کسي نديد.

پيش از شروع جنگ حکم انتقال من به تهران صادرشده بود، همسرم که حامله بود، به همراه دختر دوساله‌مان،ا با آخرين هواپيمائی که از آبادان برخاست، به تهران رفت. دو فرزند دیگرمان با آغاز فصل گرما راهی تهران شده بودند.

جانشين من قرار بود اول ماه مهر بيايد و اداره را از من تحویل بگیرد. او هم هرگز نيامد و چه کار خوبي هم کرد. ولي درعوض تلکس بالا بلندي رسيد و مؤکدن به من دستور داده بود بود که تا ورود جانشين‌ام، حق ترک محل را ندارم. من نيزماندم تا...

نزديکِي‌هاي ظهر بود که صداي شليک تير و توپ و خرد شدن شيشه‌هاي خانه‌های اطراف اداره، ما را به بيرون کشانید. عده‌اي نظامي درمحوطه‌ي پشت گمرک با سلاح‌هائي که من حتي اسمشان را هم نمي‌دانم، خاک عراق را زير آتش خود گرفته بودند.

 دشمن نیز آتشباري‌اش شروع شد. زن و بچه‌ها‌ي ساکنين خانه‌ها بيرون ريختند و اعتراضات شروع شد. نظاميان رفتند. ولی جت‌های جنگی عراقی ظاهرشدند. بمب‌ها و راکت‌هاي خود را روي شهر فرو ريختند، عده‌اي را کشتند و جمعي را معلول کردند، چرخي زدند و درپشت نخل‌هاي بصره ناپديد گردیدند.

عصر دوباره خبر رسيد که نظاميان درکناره‌ي شط و درمحوطه‌ي بندر، مشغول کندن سنگر و نصب تفنگي، توپي هستند. پیش آنان رفتم و توضیح و تذکر که اگر از اينجا گلوله‌اي شليک شود، تمام بندر زير آتش عراقي خواهد سوخت. نه تنها توجهي نکردند، لبخند تمسخری نیز تحویلم دادند. سه نفر از ماموران گارد گمرگ نیز آنجا ايستاده بودند . داشت تاریک می‌شد. راهي خانه شديم. اول خيابان اميري بوديم که يکي از مأموران گارد با دوچرخه خودش را به ما رسانید و خبر هدف قرار گرفتن سه تن از همکاران‌اش را داد. همانانی که ناظر کندن سنگر بودند. دو نفر زخمي و یک شهيد حاصل عمل آن نابخردان شد. به محل که رسيديم، آمبولانس زخمي‌ها را خارج مي‌کرد. سرپرست گروه خبر شهيد شدن همکارش داد. کاري جز همدردي و همدلي از دستمان برنمي‌آمد. نفر دوم، زود مرخص شد ولی سومی چند روز بعد، به محل کارش برگشت. يک دستش سخت صدمه ديده بود.

حميد به من پيوست. غمي سنگين بر دل داشتيم و کاري هم ازمان بر نمي‌آمد. از صبح چيزي نخورده بوديم. با کوله‌باري از غم و درد، راهی خانه شدیم.

حاجي، صاحب دوچرخه و شوهرخاله‌ي حميد، از بهبهان برگشته بود. نگران پسرکوچکترش بود که در مهران سرباز وظیفه بود. ما در یکی از برنامه‌های تلویزیونی، او را دیده بودیم. حاجی نگران خانه‌اش هم بود که حاصل يک عمر جان کندن او در هواي آن‌چناني آبادان بود. آبادانی که انگلیسی‌ها بر آن حکم می‌راندند، نه آبادان پس از ملی شدن صنعت نفت به دست توانای زنده یاد دکتر محمد مصدق. و او، حاجی، چه داستان‌هائی می‌گفت از انگلیس‌ها و از وضع خدمتی خودش و شرایط سخت کار در زير سلطه‌ي استعمار انگليس.

+ نوشته شده توسط محمد افراسیابی در دوشنبه دهم مهر 1385 و ساعت 0:56 |

 

سوار بر اتومبيل خدمت همين که وارد محوطه‌ي مقابل سينمآ تاج شدم، جوانک تفنگ به دوشي با انداختن نور شديد چراغ دستي‌اش به توي چشمانم، متوقف‌ام کرد. وبا حالتی پرخاش‌گرانه مرا ازين که با چراغ‌های روشن حرکت مي‌کردم، سرزنش نمود و گفت که انگار از حمله‌ي هواپيماهاي دشمن بي خبرم  و درد مردم‌ام نيست که با روشن گذاشتن چراغ‌هاي اتومبيلم، راهنماي هواپيماهاي جنگي دشمن شده‌ام.

به چراغ‌هاي خيابان که همه روشن بودند، حوالت‌اش دادم و گفتم که اگر چنين است که تو مي‌گوئي، پس چرا چراغ‌هاي شهر را خاموش نکرده‌اند؟

جوانک معتقد براين بود که فقط چراغ‌هاي اتومبيل‌هاست که خطرناکند. سپس لحن‌اش را تندتر کرده و گفت:

يا چراغ‌هايت خاموش مي‌کني يا اين که ماشين‌ات را مي‌خوابانم.

جاي بحثي باقي نبود. او تقنگ داشت و من منطق. تفنگ و منطق با هم در تضادند.

بفرمانش سر نهادم و با چراغ خاموش حرکت که جوانک با لهجه‌ی غلیظ آبادانی داد زد که:

بلینکرهایت روشن کن و الا تصادف مي کني!

به ايستگاه ۱۵ رسيدم. مردم مشغول کندن سنگربودند. زن و مرد، پير و جوان، دسته دسته دورهم، بی‌خيال از مرگ آفرینی گلوله‌هاي توپ و خمپاره که هرازگاهي، پس از مدتي زوزه کشيدن، با صدائي مهيب درجائي فرود مي‌آمد، منفجر مي‌شد و جمعي را از نعمت زنده بودن محروم مي‌ساخت، نشسته بودند و از شنيده‌ها و دیده‌هایي خود مي‌گفتند. داستان‌ها، همه گِردِ حمله‌ي عراقي‌ها بود و نحوه‌ی آغاز جنگ.

با شنيدن صداي هرانفجاري، جمع متفرق مي‌شد. هرکس جائي، جان‌پناهي مي‌جست. سرو صدا که می‌خوابید، جوان‌ها به طرف صدا مي شتافتند و لحظه‌ئی بعد، صداي بوق ممتد اتومبيل‌های شخصي و آمبولانس‌ها خبر حمل مجروحين را به بيمارستان مي‌داد.

به خانه‌ي دوست و هم‌کارم حميد فقهی رفتم. او خود نيز ميهمان پسرخاله‌اش بود و من ميهمانِِ ميهمان، که بنا به ضرب‌المثلي، صاحب‌خانه نبايد از هيچ‌يکمان خوشش می‌آمد.

اما، نه پسر خاله‌ي حميد ازآن نوع انسان‌ها بود و نه آن روزها اين ضرب المثل کاربردی داشت.

تلفني از تهران خبرگرفته بودم که فرودگاه مهرآباد مورد حمله‌ي جنگده‌هاي عراقي واقع شده است.

تلويزيون را روشن کردم. آقائي از اسارت‌اش به دست برادران عراقي حرف می‌زد و نحوهِ‌ی اسارت‌اش که متوجه شدم کانال عراق است.

مرد اسير روایت می‌کرد که برادران عراقی، با او به خوبی، رفتار کرده‌اند. اوآروزي برقراي صلح ‌می‌کرد و توصیه به پذيرفتن شرايط صلح صدامي.

به قيافه‌اش دقيق شدم، شناختم‌اش. افسری بود که به تازه‌گی رئيس شهرباني خرمشهر شده بود. ساکن باوارده‌ی جنوبی بود. با هم سلام و علیکی داشتیم. چند روزي بيش، از زمان رياست‌اش نگذشته بود. بياد آوردم شادي‌اش را پس از ارتقاء درجه‌اش به سرگردي و شادي خود و همسرش را ازانتصابش به رياست شهرباني خرمشهر. 

افسوس او اسير دست دشمن است؟ و از مهرباني‌هاي دشمن سخن مي‌گوید و من خوب مي‌فهميدم که مجبورش کرده‌اند که چنان بگوید که آنان می‌خواهند

دو سه هفته پيش، ناخدائئ عرب تبار، ولي هم وطن برايم گفته بود، داستان دربند شدن‌اش را به دست "برادران" عربِ عراقي‌اش. و برادران‌ هم‌زبان و هم مسلک‌اش، ‌چنان محبتي به او کرده بودند که بیچاره بزحمت راه مي‌رفت. سه / چهار ماهی، میهمان برادران‌اش بود، در اتاقی بی‌روزنه و بدون توالت. تازه او، هم عرب بود وهم از مردمان عادي و بدون هرگونه وابسته‌گي به دولت‌مردان. حال داستان سرگرد رئيس شهرباني اسير بايد معلوم باشد.

با خودم گفتم که حتمن زن و بچه‌اش هم گرفتار شده‌اند.

آيا اين آشناي اسير من، نهایت به وطن بازگشت یا نه.

سال‌ها بعد، جنگ تمام شده بود. سراغ‌اش را از دوستي مشترک گرفتم. هنوز در بند بود  مثل ديگر اسراء، و خانواده‌اش از او بي‌خبر ولي منتظر.

براي کندن سنگر بيرون رفتيم. حميد خاکبرداري را شروع کرده بود. گودالي بعرض هشتاد سانتيمتر وعمقي حدود يک متري کنديم که در واقع قبري بود، بدون سنگ قبر. زمين‌اش مرطوب بود. پلاستيکی گیر آوردیم. آن روزها همه با هم مهربان بوديم و بي‌دريغ، داشته‌ي خويش با دیگران تقسيم مي کرديم. قطعه پلاستيکي هم نصيب ما شد. کف سنگر خويش را، با پلاستيک اهدائي ياران پوشانيديم. از کار حفر که خلاص شديم، به جمع پيوستيم. چاي بود و سيگار و تخمه و داستان جنگ  و مرگ و خرابی. 

توپ‌ها در آن دورها مي‌غريدند و برق شليک‌شان به چشم مي خورد. با ديدن برق شليک هر توپي، شمردن از يک را آغاز مي کرديم و با شنيدن صداي غرش توپ، شمارش را متوقف و با استفاده از فورمول حرکت صوت، فاصله‌ي احتمالي توپ‌ها را از محل خويش حدس مي‌زديم.

صحبت از در راه بودن لشگر زرهی اهواز به آبادان بود و همه منتظر که هرگز نیامد تا من بودم. داستان فرار پولداران بود و مرفه‌هان که شهر را گذاشته‌ بودند و خود رفته. اين امر را گناهي نابخشودني مي‌دانستيم و خود را موظف به بودن و باقي ماندن در شهر.

تا صبح خوابمان نبرد. اگر لحظه‌ئی خواب به چشمانمان راه يافت، انفجار خمپاره‌ئي درجائي، خواب از چشممان ربود.

هنوز برق و آب آن ناحيه قطع نشده بود. صبح که شد دوشي گرفتيم و دوچرخهِ‌ي "حاجي" شوهر خالهِِ‌ي حميد را به عاريه گرفته و دو ترکه راهي اداره شدیم.

اعلاميه‌هاي فرمانداري کارمندان را موظف به حضور درمحل کارشان را مي‌کرد و روساي ادارات را موظف به تسليم نام غايبين بفرمانداري.

راديو لحظه‌ئی ازکنارم دور نميشد.

+ نوشته شده توسط محمد افراسیابی در جمعه هفتم مهر 1385 و ساعت 1:41 |