تبليغاتX
عمو اروند - جام طلا

امتحانات ثلث دوم شروع شده است. امروز قرار است آقای همایونی دبیر خط، مشق‌های ما را نگاه کند. هر شب، حسب فرمایشش،‌‌بایستی یک صفحه مشق می‌نشتیم، یک شب با قلم ریز و دیگر شب با قلم درشت. حتا در شب‌های تعطیلی. نود صفحه مشق باید امروز تحویل او بدهیم، که من ننوشته‌ام. من نگرانم.

اصغر صولتی بغل‌دستی من که هم درس‌خوان است و هم فوتبالیست خوبی، دفتر مشق‌ش را برگ می‌زند. مرتب است و تمیز. می‌گوید:

تو چی؟ مشقاته را نوشتی؟

نه، نرسیدم.

جواب آقای همایونی را شی می‌دی؟

هیچی! نرسیدم بنویسیم. او از کلاس پنجم معلم خط من بوده، منم هرگز دستورای اونه چنان‌که باید و شاید، انجام نداده‌ام. شکایت و تنبیه هم بی‌اثر بوده. ولش! مردکه خله!. مگه من بی‌کارم که هر شب بنشینم و یک صفحه مشق بِرِی اُ بنویسم؟

اصغر نگاهم می‌کند. می‌خندد و می‌گوید:

مِنم تا دیشب همه‌ی مشقامه را ننوشته بودم. اما دیشب دَس بکار شدم. دلکشم برگشته بود، می‌دانستی؟ آخه اُ دیه شبای دوشنبه نی‌می‌خواند.

نه، مه نی‌می‌دانم. ما رادیو نداریم. دیشبم تا بوق سگ دکان پدر بودم.

اصغر می‌پرسد:

تا دیر وقت؟ راسی تو آهنگ « سحر که از کوه بلند، جام طلا سر می‌زنه» را شنیدی؟

بله شنیدم. خیلی‌أم ازش خوشُم میا.

خوب، دیشب دلکش ای آهنگه ره خواند دیه.

 

ولی «جام طلا» هرگز از پشت کوه الوند سر نزده است بل در آن‌جا غروب می‌کند. طلوع آفتاب از درون خانه‌ی پدر، قابل دیدن نبود که رو به مغرب می‌گشود. اما تابش صبح‌گاهی اشعه‌ی خورشید بر قله‌ی الوند، ساعت ما بود. ما ساعت هم نداشتیم. ساعت بسیار قشنگ دیواری؛ ارثیه‌‌ی پدر بزرگ؛ با آن لنگرهای مسین و هدهدهای "کوکو گویش" همیشه خاموش بود. قابش از آبنوس بود و شماره‌هایش طلائی نقاشی شده بر صفحه‌ی سفیدی که می‌گفتند عاج فیل بود. من کارکردنش را اصلن ندیده بودم. همیشه‌ی خدا خراب بود. گاهی پدر با خط‌کش چوبی‌اش، عقربه‌های آن را به جلو می‌راند. زمانی که زنگ‌هایش به صدا در می‌آمد و دو هدهد آن، یکی پس از دیگری، از لانه‌ی خود بیرون آمده و کو‌کوئی سرمی‌دادند، من از شادی بال در می‌آوردم.

دیگر ساعت خانه‌ی ما، ساعت نقره‌این بغلی پدر بود. بامدادان که صدای«محمد نماز» پدر مرا از خواب ناز صبح‌گاهی می‌پرانید، اولین کاری که می‌کردم، هراسان دویدن بود به جانب اتاق پذیرائی‌مان که روی به قله‌ی الوند داشت، تا خبر طلوع خورشید را از قله‌ی الوند بگیرم و قضا نشدن نمازم فاتحانه به همه‌‌ی اعضای خانه اعلام دارم.

 

دوربینم را زیر سر گذاشته‌ام تا بیرون شدن «جام طلا» را شکار کنم. صدای خوش آواز زنگوله‌ی بز پیش‌دار گله‌ی چادرنشینان میدان میشان، بیدارم می‌کند. خورشید از پشت کوه‌های شرق همدان، آرام‌آرام خودش را بمن نشان می‌دهد. دوربینم را برمی‌دارم. شکارش می‌کنم. به تماشای «جام طلا» می‌نشینم. شهر و تمام همدان در زیر نگاه من است.

یاد اصغر صولتی می‌افتم. راستی چه به سر او آمد. اخر سال راهی تهران شدند و دیگر هیچ.

هوس شنیدن ترانه‌ی«جام طلا» را می‌کنم و «جان کیجا» را که جایش بس خالی است. به هوای لطیف کوهستان و بودن با دوستان بسنده می‌کنم. سروصورتم در آب سرد سرد چشمه‌ی بغل‌دستی می‌شویم. چراغ پیرموس سفری‌ام را روشن می‌کنم. تا لحظه‌ای دیگر چای آماده خواهد شد.

+ نوشته شده توسط محمد افراسیابی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 21:0 |