تبليغاتX
عمو اروند - کنسرت لاله و ...

شب جمعه است. لاله به شهر ما آمده است برای اجرای کنسرت. و شیوا دو بلیت برای بابا و مامان خریده‌است. خودش به مرخصی‌ رفته است، بهمراه شوهرش.

از نزدیکی‌های یوته‌بوری زنگ می زند و تذکر که کنسرت ساعت شش شروع خواهد شد. از بی‌حواسی بابا، با خبر است.

می‌گویم‌اش:

 نه نگران مباش! نیم ساعتی مانده است و مامان نیز، چون همیشه، از یک ساعت، کفش و کلاه کرده، آماده است.

راهی محل کنسرت می‌شویم. کسی نیست. پارکینک خالی است. زوج جوانی هم دنبال در ورودی هستند.  جلوی درِ ورودی را با پرده‌ی سیاهی پوشانیده‌اند. می‌گویم:

 نکند سوئدی‌ها هم بله‌، و یا شاید کار لاله است و قصد نوحه خوانی دارد.

 دختر نوجوانی هم پیدای‌اش می‌شود و دیگر هیچ. ساعت شش است، لاله دارد تمرین می‌کند، از باز شدن در خبری نیست. دو سه نفری مامور انتظامات بدرون می‌روند. دختر جوان می‌گوید که دوستم زنگ زده و خبر داده است که ساعت اجرا به هشت شب تغییر داده شده‌است. همسرم بدرون می‌رود، خبری می‌گیرد، درست است.

ساعت هفت و نیم برمی‌گردیم. جمعیت گرد آمده است. اول پسر جوانی دو سه ترانه می‌خواند، استفان به روی صحنه می‌آید، میدان را گرم می‌کند.

لاله پیدای‌اش می‌شود، سرو صدائی می‌کند. کف ممتد حاضرین.

هی! یعنی سلام! گیتارش بر می‌دارد و می‌خواند.

نمی‌دانم چرا در تمام مدت افکارم توی لبنان است؟ شاید بدلیل وجود لاله است. او نیز آوراه‌ی جنگ است و بی‌عدالتی. در پنچ ساله‌گی وطن را بهمراه خانواده‌اش ترک کرده‌است. مدتی در روسیه بوده‌است، پدرش را در کودکی از دست می‌دهد و برادر بزرگش را نیز مواد مخدر از او می‌گیرد. در ترانه‌های‌اش که سروده‌ی خود اوست، غمی نهفته است، غم دوری، غم غربت. گاهی گیتار می‌زند، انواع مختلف که من تفاوتی میان آنان نمی‌بینم و زمانی پیانو. به پشت طبل‌ها می‌رود، سر و صدائی ایجاد می‌کند که فرح انگیز است و می‌‌خواند. مردم با اویند و او با مردم است. نهایت آخرین ترانه اش را به فارسی می‌خواند. استفان گفته بود که باو می‌گویم هم‌وطنانت نیز در میان حضار هستند.

چراغ‌های سن خاموش می‌شود، مردم در حال ترک کردن محل هستند که صدای لاله شنیده می‌شود.

راستی داری  می‌روید؟  فکر کرده‌بودم براینان کمی طبل بنوازم و شما برقصید. و می‌نوازد و می‌خواند و استفان او را همراهمی می‌کند.

اما من در لبنانم در ایرانم. به درد پدر و مادر اکبر محمدی می‌اندیشم و بمردم خودمان که اجازه‌ی شرکت در خاکسپاری را هم ندارند.

 یاد روزهای انقلاب می‌افتم که یکی از سران رِژیم شاهی ، گویا ازهاری بود، گفت " کشته هفت دارد، چله دارد، سال‌گرد دارد".

اما فرزندان انقلاب خوب جلوی این هفته ها، چله‌ها و سال‌گردها را گرفته‌اند و تازه قبرها را نیز نابود می‌کنند. ولی مگر رژیم شاهی نیز جنازه‌ی اعدامی‌ها را ناشناس به خاک نمی‌سپرد؟

 

به سراغ روزنامه‌ Arbetarbldet  می روم و Kennet Lutti.

او را نیز غم بی‌کسان است و جنگ‌زده‌گان.  در مرخصی است، در جزیره‌ئی ساکت در شبه جزیره‌ی بالکان و در اندیشه جنگی است که قربانی‌یانش چون همیشه بی‌گناهان‌اند. 

 

به نوشته‌اش توجه کنید! 

 تلویزیون یونان، شب‌ها، حد اقل ساعتی را به تعبیر و تفسیر جنگ اسرائیل علیه لبنان اختصاص  می‌دهد. بزرگ اشاراتی دارد از ویرانی‌ها، مردم جنگ‌زده‌‌ی  در حال فرار و توضیحات مسخره‌ی ِ خون‌آلوده‌یِ اسرائیلی‌ها، مبتنی بر ضرورت اجبار در نابودسازی جنوب لبنان.

تونی بلر اعلام می‌کند که هرگز پشت به اسرائیلیان نخواهد کرد حتا اگر این امر منجر به نابودی زندگی هزاران لبنانی شود.

در این جنگ، ‌چون جنگ همیشه‌گی اسرائیل علیه فلسطینیان، ارزش زندگی  مسلمانان، از زندگی متجاوزین کمتر است. و چنین بوده است دیدگاه  استعمارگران از ابتد تا به امروزا، بدور از اینکه چگونه عمل خویش را در لفاف کلمات آزادی، دموکراسی و یا دفاع  متقابل در مقابله با تروریست، پیچیده و می‌پیچند.

اسرائیل خواهان کنترل کامل است بر روی زمینی است که آن را از فلسطینیان دزدیده است،  مضاف بر آن، هرگونه حرکت مقاومتی در برابر تروریسم دولتی و راسیسم رو به رشد را، ریشه‌کن می‌کند. این یک امپربالیسم خالص است اما غیرممکن بدون حمایت آمریکا.

+ نوشته شده توسط محمد افراسیابی در شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت 20:55 |